تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

تهران شهر زندگی نیست

تهران محیط زیست خود را به خطر انداخته، آبهای جاری و زیرزمینی را غارت می کند، سامانه بهینه ای برای فاضلاب و دفع زباله ندارد، مشکلات حمل و نقل در آن بیداد می کند، ترافیک مسئله ای عادی است و شهر با اندک بارندگی دچار گره های کور و آب گرفتگی های فراوان می شود، در زمستانها پدیده وارونگی (اینورژن) شهر را به اتاق گاز تبدیل می کند، قیمت زمین چنان بالاست که هرگونه بهسازی و نوسازی هزینه های گزافی برای شهرداری ها به دنبال دارد و حتی مرده های تهران هم با مشکل جا و مکان مواجه اند! تهران از لحاظ معماری و شهرسازی زشت و بی قاعده است و از نظر اقتصادی شهری گران و بی رحم و همین واقعیت هاست که زندگی مردم آن را می سازد.

حاشیه نشینی اقسام فساد و انواع جرایم را در تهران گسترش داده، شکاف طبقاتی و معضلات اجتماعی بیش از همه جا در تهران دیده می شود و با وجود انفجار جمعیت مهاجرت به تهران و اقمار آن همچنان ادامه دارد. تمرکز ادارات دولتی و علمی ـ دانشگاهی خود به خود سیل جمعیت را به سمت تهران می کشد و بیکاری و نبود امکانات رفاهی در مناطق دیگر مردم را از آب و خاک شان بیگانه و به سوی تهران می آورد. همه به تهران می آیند که پول در بیاورند، که راحت زندگی کنند، و این قید پول و راحت طلبی برای هر فرهنگی مصیبت بار است.

تهران شهری مضر برای محیط زیست، غیرایرانی، ناسالم، بی قاعده و قانون و به طور خلاصه مرکزی دودآلود برای اتلاف وقت و آزمایشگاهی برای ابتلا به انواع بیماری های روانی و اجتماعی است. با این وضع تهران شهر زندگی نیست و برای اکثریت مردم آن به شهر زنده ماندن تبدیل شده است. حتی از نظر سیاسی هم تهران پایتختی خوش یُمن برای ایران زمین نبوده است، در عمر پایتختی 200 ساله این شهر بدترین بلاهای ممکن بر سر کشور آمده و جز تحولات مثبت سیاسی ـ که لاجرم در پایتخت اتفاق می افتند ـ خیر چندانی از این شهر نوظهور نصیب کشور نشده است.

زلزله ما را خواهد کشت!؟

شاید بتوان همه مشکلات تهران را تحمل کرد اما زلزله مهلکت ترین خطری است که تهران را تهدید می کند. پایتخت ایران در معرض زلزله ای به قوت بیش از 8 ریشتر قرار دارد. حداقل صد گسل در تهران وجود دارد که سه تای آنها خطرناک تر از بقیه هستند؛ گسل 200 کیلومتری مشا، گسل 90 کیلومتری شمال تهران و گسل 20 کیلومتری جنوب ری. احتمال لرزش شدید هر یک از این گسل ها خطر یک ویرانی بزرگ و اتلاف نفوس فراوان را هشدار می دهد، زلزله ای که ممکن است مشکلات امنیت ملی ایجاد کند و خطراتی مانند تجزیه یا تهدید بیگانگان را هم به دنبال بیاورد. زلزله ای به این شدت اگر همزمان شهرهای پرجمعیت اطراف تهران مانند شهرری، ورامین، کرج و حتی قزوین را تحت تأثیر قرار بدهد بی گمان فاجعه ای مرگبار برای کشور اتفاق افتاده است.    

بنابراین و با توجه به تمرکز 14 میلیونی جمعیت در استان تهران (19 درصد از جمعیت کشور) زلزله فقط شهر تهران را تهدید نمی کند، این کل کشور است که با زلزله ای در استان تهران و شهرهای اطراف آن تهدید می شود. بخش بزرگی از جمعیت و امکانات کشور در این منطقه متمرکز شده و زلزله ای مهیب می تواند همه سرمایه ها و کرور کرور جمعیت آن را نابود کند. با این وضع به هیچ وجه نمی توان خطر زلزله را نادیده گرفت. تهران اگر پایتخت هم نماند تا مدتها قطب اقتصادی کشور باقی خواهد ماند و برای پیشگیری از مصیبت، همین امروز هم دیر است. بیش از سه دهه است که خطر زلزله تهران آشکار شده و سالهاست است که موضوع تغییر پایتخت به تعویق می افتد و حالا پس از سیطره ساختمانهای بساز و بفروشی با هر زلزله کوچکی زمزمه ای فراموش شده دوباره بر سر زبانها می افتد که: «پایتخت را باید تغییر داد!»

پایتخت آینده کجا و چگونه خواهد بود؟

انتقال پایتخت هر مقدار که هزینه داشته باشد و هر زمان که طول بکشد باز هم بر پایتختی تهران امتیاز دارد. کشورهای هستند که پایتخت های اقتصادی و سیاسی مجزا دارند و کشورهای هم هستند که به دلایل امنیتی، یا اقتصادی و جمعیتی پایتخت خود را تغییر داده اند (مانند مالزی، برزیل و قزاقستان). پس نباید از این دوگانگی ها و تغییرها در هراس شد.

این اتفاق کمابیش وجود دارد که پایتخت کشور باید عوض شود اما بحث ها و مطالعه ها درباره مکان جایگزین به اتفاق نرسیده است. شهرهای کوچک جنوب استان مرکزی و غرب استان اصفهان بیشترین احتمال را برای انتقال پایتخت و ساختن شهری جدید با امکانات پیشرفته و پیش بینی شده دارند و بهترین گزینه نیز انتخاب شهری کوچک و ساختن شهری جدید در کنار آن است. این اقدام هم پایتخت را به مرکز کشور نزدیک می کند و هم می تواند فرصتی برای شهرسازی و بازسازی فرهنگی فراهم کند. تغییر پایتخت این فرصت را در اختیار دولتمردان قرار می دهد که توان و داشته های خود را در به رخ کشیدن داشته های کشوری کهن و قدرتمند به نمایش بگذارند.  

اما شهر آینده چگونه خواهد بود؟ به زودی این سوال به وجود خواهد آمد که در آینده چگونه پایتختی خواهیم داشت؟ آیا شهری می خواهیم مثل همه شهرهای مدرن و امروزی که تنها زور بشر را برای بالابردن آجر و شیشه و سیمان نشان بدهد؟ یا یک مدل تکراری و تقلیدی و از اساس بی هویت مثل آستانه قزاقستان یا خوابگاهی اداری مانند پوتراجاریای مالزی؟ یا شهری می خواهیم متفاوت از همه، که صیت شهرتش فراگیر شود و از همه جای دنیا خواهان زیارت و سیاحت در خیابانهایش شوند؟ می خواهیم نسخه دسته دوم نیویورک و شانگهای و توکیو یا حتی «تهران دوم» را بسازیم یا به دنبال شهری جوان و سربلند از تبار پایتخت هایی مانند نیشابور و قزوین و اصفهان می گردیم؟

در شهر آینده می خواهیم اول از همه به فکر برج ها و طرح های تخیلی برای تجارتخانه ها و مراکز خرید باشیم یا می خواهیم پیش از همه مصلای جامع شهر را بسازیم؟ می خواهیم به فکر حقوق ماشین ها و قطارها و آزادی ترددشان باشیم یا می خواهیم حرمت انسان را در باغ و بازار و مسجد و مدرسه و دانشگاه ایرانی نگه داریم؟ می خواهیم خوابگاهی بسازیم که وزارتخانه ها و کاخ های دولتی آن چشم ها را خیره کند یا شهری می خواهیم با محله هایی متفاوت و متنوع که مردمش حق زندگی و تنفس در هوایی فرهنگی را داشته باشند؟ ... هر چه خواهد بود اینبار باید که با احتیاط فکرد کرد، با احتیاط سخن گفت و با احتیاط دست به اقدام زد. نباید فکر کنیم همه مشکلات و احتمال ها را می دانیم و همه پاسخ ها در پناه بردن به مهندسی و نسخه کردن شهری از شهرهای پرمشکل دیگران نهفته است.

مشکلات قانونی و اجرایی

غیر از هزینه های بالا و کُندی دولت در اجرای طرح های بزرگ و خطر غلبه افکار مهندسی و بساز و بفروشی و راه یافتن دستهای فساد بر ساخت شهر جدید مشکلات قانونی هم بر سر راه تغییر پایتخت قرار دارند. اولین مشکل یعنی خلأ قانونی با مصوبه اخیر مجمع تشخیص مصلحت نظام حل شده است. این مصوبه دولت را ملزم می کند که تا سال 1404 یعنی تا پایان چشم انداز 20 ساله پایتخت سیاسی کشور را منتقل کند. همه مراکز و نهادهای دولتی تا 16 سال آینده باید به پایتخت جدید منتقل شوند، تهران پایتخت اقتصادی باقی خواهد ماند و شهری دیگر پایتخت رسمی و سیاسی ایران خواهد شد.

اما یک مشکل لفظی از قانون اساسی نیز بر سر راه این تغییر خودنمایی می کند. طبق اصل 54 قانون اساسی: «دیوان محاسبات کشور مستقیما زیر نظر مجلس شورای اسلامی است. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراکز استانها به موجب قانون تعیین خواهد شد.» تنها مشکل موجود در این است که در اصل 54 شهر تهران تلویحا به عنوان پایتخت معرفی شده و تغییر پایتخت هم به نوعی مخالفت با این اصل و یا مستلزم تغییر قانون اساسی با همه تشریفات آن(!) خواهد بود. با این وجود مشکلات تهران و هراس از احتمال زلزله چنان بالاست که در تغییر پایتخت کسی به الفاظ قانون اساسی توجهی نخواهد کرد.

 


تتمه: برای ساختن «شهر» باید به سراغ فرهنگ و هنر رفت و از متفکران و اندیشمندان کمک خواست و کار را به هنرمندان و معماران متعهد سپرد، افکار مهندسی اگر به غیر از عمران (امور حمّالی) استفاده شوند جز همین بلبشو و افسردگی ای که همه کلان شهر ها را گرفته نصیب  کسی نمی شود. | همین مطلب در پارسینهپس از پاره کردن مای بی بی همدیگه و به جون هم انداختن مردم اوضاع به حالت عادی برگشته کارمند دیکتاتورها بودن و نون خوردن زیر دستشون برای معترضین به دیکتاتوری(؟) هیچ اشکالی نداره، از اون طرف اشتغال سران کودتای مخملی هم برای حکومت هیچ قبحی نداره | و جنگ پنهان درنفت كمتر از جنگ نظامي نيست این یکی + را هم بد نیست ببینید | به شدت از دست ندهید سخنرانی مصدق: ملتی که می خواهد با شرف زندگی کند برای حقوق حقه خود نباید از شورای امنیت بترسد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 19:28 |

 

در عالم اندیشه دو اشتراوس نام آشنا وجود دارد، یکی همان لئو اشتراوس متفکر فلسفه سیاسی و اندیشه لیبرالیسم و دیگری که روز سه شنبه 12 آبان (3 نوامبر) در سن یکصدسالگی در گذشت کلود لوی ـ اشتراوس مردم شناس معروف فرانسوی است.

 

کلود لوی ـ اشتراوسشاید درگذشت لوی اشتراوس برای ما ایرانیها چندان مهم نباشد اما او درباره اندیشه وحشی تحقیقاتی کرده و به نکاتی اشاره کرده که با تاریخ ایران و غرب و نگاه سنتی غرب به ایران بی ارتباط نیست. این ارتباط درباره ترس از وحشی ها و از اندیشه وحشی دانستن دیگران ناشی می شود. نوشته زیر اشاره کوتاهی است به این اندیشه و به بهانه مرگ کسی که تعریف متفاوتی از وحشی بودن ارائه کرد.

ایران باستان امپراطوری بزرگ و تمدنی بی نظیر بوده است و جز یونان همآوردی در کنار خود نداشته است. یونان باستان هم از لحاظ اندیشه و هم در تمدن و نظامیگری رقیبی برای ایران به حساب می آمده است. یونانیان با وام گرفتن از اندیشه های دیگران و زدودن زوائد و خرافات آنها روش عقلی جدیدی را به عنوان «فلسفه» بنیان گذاشتند، اما یونان فقط مهد فلسفه نبوده و جامعه یونانی هم مظهر کامل عقلانیت نبوده است. جامعه یونانی جامعه ای مملو از شرک و پرستش خدایان، جنگ طلبی و سلحشوری، مبتلا به فساد اخلاقی و شخصیت یافته با برده داری و تحقیر دیگران بوده است. اندیشه یونانی وقتی که در نسبت با دیگران دیده می شود مظهر خودپسندی و احساس استعلا است.

یونانیها زنان را موجوداتی نیمه انسان ـ نیمه حیوان می دانستند، وقتی درباره شهروند سخن می گفتند منظورشان مرد یونانی آزادی است که صاحب ملک و دارایی باشد و اجدادش به خدا یا خدایانی می رسد که نگهبان شهر بوده است. تمدن یونانی بر پایه ی وجود دولت ـ شهر و هم بر تمایز یونانی و غیریونانی استوار بوده است، از نگاه مرد یونانی انسان ها یا یونانی هستند و یا بربر (وحشی). حقوق بشر و شهروندي فقط به يونانيان آزاد مربوط مي شود نه بردگان،‌ خارجيان و يا زنان و كودكان. يونانيان همه خارجيان را «بـربـر» مي ناميدند و چون ايشان را از اعقاب خدايان المپ نمي دانستند در نظرشان خوار و خفيف بودند و مرتبه ای پائین تر از انسان داشتند.

نقش یونان باستان در شکل دادن تمدن غرب جدید بی نیاز از توضیح است. پس از قرون وسطی و رنسانس و در عصر روشنگری بازگشت به ارزشهای تمدنی یونان و تمایلات یونانیگری در بسیاری از اندیشمندان و متفکران غربی دیده می شود. در غرب امروز به دانش آموزان می آموزند که تاریخ «ما» با یونانی ها آغاز شده است و آنها بوده اند که آزادی و دمکراسی را ابداع کرده اند، بنابراین «ما» وارث تنها تمدن جهانشمولی هستیم که بر تمام تمدنها برتری دارد و اساسا قابل مقایسه با دیگران نیست. بی اغراق غرب جدید بر پایه های کهن یونان باستان استوار شده و بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی آن را به همراه دارد. غرب امروز نیز صاحب همان روحیه برتری جوئی و احساس استعلائی است که نظیر آن را در میان یونانیان دیده ایم و برتری مرد سفیدپوست صاحب قدرت و دارایی را به عنوان اصل مسلم پذیرفته و آن را با افتخار بر دیگران تحمیل می کند.

غرب به صورت سنتی از شرق و تمدن و فرهنگ ایرانی در هراس است، غرب از اساس در همین تقابل با شرق شخصیت گرفته است. شکست های نظامی از ایران باعث ایجاد عقده حقارت در میان یونانیان شده بود و آنها چاره ای جز تحریف تاریخ درباره ایران و تحقیر سبک زندگی و اندیشه ایرانیان به روشهای مختلف نداشتند و این با فلسفه بربر دانستن دیگران هم هم آوا بود. ایرانیان به تاریخ اهمیت نمی دادند اما یونانیان برای ارضای خودشان هم که شده به تاریخ نیاز داشتند. هرودوت پیروزی یونانی ها بر ایرانیان را پیروزی بر «توحش»! معرفی می کند. اینکه امروز و بعد از دو هزاره و در دوره جنگ های جدید، اشغال کشورها و کشتار انسانها مبارزه ای برای آزادی و دمکراسی و علیه «تروریسم»! تبلیغ می شود ادامه گرفتاری غرب در همان «افسون یونانی» است.

بعد از اشغال آتن توسط خشایارشا، آشیل نمایشنامه ای به نام «ایرانیان» می نویسد و به عقده گشایی و تحقیر ایرانیان می پردازد بطوریکه حتی طرف شکست خورده جنگ را تغییر می دهد! واضح است که تماشای نمایشنامه آشیل جز تسکینی بر غرور شکست خورده یونانیان نبوده است. امروز هم بعد از چند ده قرن، سیمانمای هالیوود اثری درباره نبرد ترموپیل می سازد که چیزی جز بازسازی رویاپردازانه از نبردی کوچک و تحریف شکست یونانیان نیست؛ در 300 «مردان» سفیدپوست و قدرتمندی که برای آزادی می جنگند در برابر خیل سیاه پوستان وحشی و دور از تمدن (با اندام هایی «زنانه») قرار می گیرند که مردنشان البته بهتر از زنده بودنشان است. فرمانده اسپارت ها سفیر پارس را بی دلیل و بهانه می کشد و به سربازانش دستور می دهد که زندانی زنده نگیرید! مسلم است که غربی ها بدون یادآوری اصول اخلاقی با قهرمانان اسپارت همذات پنداری می کنند و از تماشای وحشی کشی آزادانه و با افتخار آنها لذت می برند چرا که: «وحشی ها سزاوار رفتاری متکی بر قوانین مقدس انسانیت نیستند» و «معنی تمدن قتل عام وحشی هاست».

انسان دوستی و انسانمداری شاید مهمترین عنصر فرهنگ یونانی و به تبع آن غرب جدید معرفی می شود اما این انساندوستی هم در چنبره تفسیر مضیق از «انسان» و همان کهن افسون یونانی گرفتار است. تاریخ جهان هیچ گاه آدم کشانی ندیده است که توان رقابت با موجود غربی را داشته باشند، حتی اقوام وحشی ترک و مغول که آوازه کشتار و ویرانگری تاریخی آنها از پس قرنها رعشه بر اندام هر منصفی می اندازد، حداقل در میزان آدم کشی، در مقابل آدمکشان غربی سربلند و روسپید هستند. نسل کشی ها و جنگ های صلیبی، جنگ های استعمار، جنگ های جهانی و جنگ افروزی های بعد از آن بخش های اساسی از تاریخ غرب و نشان دهنده عوامل واقعی و نهفته در ذات اروپا، و تمایلات امپریالیستی تمدن اروپائی هستند.

اما اگر لفظ تمدن را واجد بار ارزشی بدانیم متمدن واقعی کسی است (یا فرهنگی است) که بتواند انسانیت دیگران را تشخیص بدهد و تفاوت روش زندگی خودش با دیگران را دلیل بر برتری یا اصالت روش خود قرار ندهد و از آن بر فروتر بودن دیگران از مقام انسانیت دلیل نیاورد. بنابراین فرهنگی که شخصیت خود را بر مبنای نفی و تحقیر دیگران تعریف کرده باشد به واقع دور از تمدن و ارزشهای واقعی انسانی است.

از این رو باید در مفهوم «وحشی» و «توحش» نیز تجدید نظر کرد. به قول لوی ـ اشتراوس: «وحشي کسي است که معتقد است جماعت يا فردی کاملا به بشريت تعلق ندارد و شايسته رفتاري است که خودش در حق خودش بهيچوجه نمی پذیرد». و در عبارتی ساده تر وحشی کسی است که دیگران را وحشی بداند. همانطور که تودوروف در تأیید لوی ـ اشتراوس می نویسد: «ترس از وحشي ها خطري است که ما را وحشي بار مي آورد و شري که بر پا مي کنيم، از آنچه در ابتدا هراسش را داشتيم، بسیار فراتر خواهد رفت».

 

+ همین مطلب در پایگاه خبری تحلیلی پارسینه 

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:0 |

 

همه نظامها و جریانهای بزرگ سیاسی در معرض قضاوت تاریخ قرار می گیرند، این قضاوت گرچه به تدریج آشکار می شود و رخدادهای تاریخی باید مشمول مرور زمان شوند تا چهره تاریخی شان هویدا شود اما در زمانی نزدیک به اتفاقات هم می توان به حدسها و آینده نگری هایی درباره قضاوت تاریخ دست زد و راههای تغییر آن را پیشنهاد داد:

 

پس از فروکش کردن شورش های پس از انتخابات سوال مهمی که متوجه نظام جمهوری اسلامی شده این است که «تاریخ درباره جمهوری اسلامی چطور قضاوت خواهد کرد؟» آیا جمهوری اسلامی حکومتی زبون و ذلیل است که نمی تواند از پس چند مخالف سبکسر و هتاک بر بیاید؟ بزرگترین جرائم در کشور اتفاق بیافتد اما مجازات که هیچ! کمترین خطری هم متوجه مجرمین و محرکین اصلی ماجرا نشود و حتی بخشی از توان دستگاههای امنیتی برای حفظ جان آنها هزینه شود!؟ و تریبون های رسمی با داعیه حفظ حرمت اشخاص مانع صراحت و شفافیت درباره خیانت های صورت گرفته به حکومت شوند!؟ مسلم است که اگر به سوال تاریخ چنین جوابی داده شود هیچ چیز جز فاجعه اتفاق نیافتاده و به هر صورت ممکن «بـایـد» جلوی فاجعه را گرفت، گرچه دیر شده است اما هنوز فرصت برای کاستن از ابعاد فاجعه وجود دارد.

«دستورالعمل نویسی» در سیاست همیشه کار منطقی و موجهی نیست، بسیاری از سیاسیون به این عارضه دچار می شوند و با افراط در دستورالعمل نویسی از فضای واقعی جامعه فاصله می گیرند و به تدریج در چارچوب های ساختگی و انتزاعی ذهن خود گرفتار و محصور می شوند. با اینحال در بعضی موارد دستورالعمل نویسی ضروری ترین فعالیت سیاسی است، در مورد اخیر که نظام به وضوح دچار چالش سیاسی شده است و در مجازات مجرمین به تاکتیک همیشگی و نمایشی «مجازات آفتابه دزدها» پناه برده و در تلاش است تا این تصور را که «برخوردهای لازم انجام شده» را دامن بزند، به ناچار باید به دستورالعمل های عینی و صریح و تلاش برای عملی کردن آنها پناه برد و این تنها راه باقیمانده برای نظام است تا آبروی تاریخی و در معرض خطر خود را بازیابی کند.  

مهدی و فائزه هاشمی را محاکمه کنیدبرخورد با خانواده هاشمی ها مخصوصا دو فرزند هاشمی رفسنجانی (فائزه و مهدی) که دیگر کسی در ارتکاب جرایم علیه امنیت ملی از طرف آنها شک و شبهه ای ندارد واضح ترین پیام ها را به موافقین و مخالفین نظام صادر خواهد کرد. اکنون تسویه حساب با دانه درشت ترین صحنه گردان ماجراهای پس از انتخابات ضروری ترین مسئله برای این مقطع از تاریخ انقلاب است. خانواده هاشمی ها آنقدر بدنام و فاسد هستند که مطمئنا قاطبه مردم واکنش منفی ای به برخورد با آنها نشان نخواهند داد. بنابر شواهد، بسیاری از مخالفین هم از این حرکت استقبال خواهند کرد و محاکمه آنها را به مثابه بازگشتن نظام به اصول خود تلقی خواهند کرد. تنها واکنش منفی از سوی خود هاشمی ها و دارودسته شان خواهد بود که نمی توانند هزینه های سنگینی را به نظام تحمیل کنند و اگر هم بتوانند و بخواهند دست به چنین کاری بزنند باید از پیش مقدمات بستن دست و سلب اختیار از آنها آماده شود.

واضح است که کلید این ماجرا به دست مقام رهبری است و ایشانند که باید دستور پیگیری بدون تعارف را صادر کنند و در روند محاکمات هم پشتیبان قوه قضائیه باشند. قضیه حاضر از موقعیت هایی است که اجرای عدالت جز به خواست و دستور صریح رهبری محقق نخواهد شد. شجره خبیثه هاشمی ها را تنها یک دست می تواند از زمین بیرون بکشد و آن هم دست رهبری انقلاب است. با استناد به عملکرد گذشته، قوه قضائیه ضعیف تر و ناتوان تر از آن است که قادر باشد بدون پیگیری خصوصی ماجرا از طرف رهبری کاری در پرونده هاشمی ها پیش ببرد و با جوّی هم که از طرف شخص رهبری در پرهیز از ادامه ماجراها و یقه گیریهای تعیین کننده ایجاد شده است ضعف و محافظه کاری بیش از پیش بر قوه قضائیه چیره شده است، اما اکنون زمان محافظه کاری و رفع و رجوع اختلافات نیست، زمان زمان برخورد و تاوان گرفتن از محرکین فتنه پس از انتخابات است.  

اگر این برخورد در سالهای پیش انجام شده بود اثرات سیاسی آن متوجه خود نظام می شد و اکنون یک موضوع فرعی و شخصی بهانه ای برای چالش درونی و مخالفت علنی با نظام ایجاد نمی کرد. در صورتی که مسئله هاشمی ها پیش از این حل شده بود یک حربه مهم، که مهمترین حربه، از دست احمدی نژادی ها خارج می شد. در میانه های دولت نهم و پس از قطعی شدن امتناع احمدی نژاد از افشای «فهرست بلندبالای مفسدین اقتصادی» پیش بینی شده بود که او بر خلاف تمام قولهایی که به مردم داده است استفاده از این سلاح را به شب انتخابات و به نفع شخصی خود موکول خواهد کرد. علت خونسردی و اعتماد به نفس احمدی نژاد در دورانی که سبزها با تمام قدرت مشغول لجن پراکنی و دروغ سازی علیه دولت بودند هم همین قضیه بود، او سلاحی داشت که می دانست شلیک کردن آن بی برو برگرد جواب می دهد و خصم را، هر که باشد، به جای خودش خواهد نشاند. اما استفاده از این سلاح در شب مناظره با رقیب آنقدر تحریک آمیز اتفاق افتاد که بسیاری از خواص فاسد و سابقه داران در انقلاب را علیه دولت متحد کرد و تبعات آن نیز گریبانگیر همگان شد.

آیت الله خامنه ای بیش از دوازده سال است که وفاداران به نظام را بر سر قضیه هاشمی خون دل داده اند. از زمانی که در انتخابات ۷۶ پای صندوق رأی رو به مردم اعلام کردند که: «هیچ کس برای من هاشمی نمی شود» و رسما دوستی شخصی خود را آنقدر ارزشمند دانستند که ارزش چنین تأییدی را داشته باشد داستان هاشمی وارد مرحله حاد خود شد. پس از تحمل رانت خواری ها و رایج شدن فساد اقتصادی در فضای مدیریتی کشور اولین تاوان جدی، افشا شدن قتلهای زنجیره ای بود. زخم بعدی، افتضاح انتخابات مجلس ششم در تهران بود، (در آنزمان هاشمی برای اصلاح طلبان رادیکال حکم بهانه مخالفت و دشمن ضروری را داشت و تقلب و جلوگیری از ورود او به مجلس از اوجب واجبات). اقدامات و سخنان با زاویه هاشمی نسبت به آرمانهای انقلاب هیچ گاه متوقف نشده و با توهین به همه ارزشهای انقلابی و اسلامی در تبلیغات انتخاباتی سال 84 خودش را نمایان کرده است. پس از آن، ادعای تقلب و متهم کردن بسیجی ها به دست بردن در انتخابات هم مطرح شده و کارشکنی های چهارساله باند هاشمی علیه دولت در آستانه انتخابات دهم به اوج خودش رسید. نامه بدون سلام و والسلام هاشمی و کثافت کاری ها و خیانت های بعدی که هیچ نیازی به بازگویی آنها نیست تعیین کننده ماهیت واقعی این شجره خبیثه بوده است.

رهبری وقتی با تقاضای جدی دانشجویان در برخورد با محرکین اصلی اتفاقات پس از انتخابات و اعلام اسامی فائزه و مهدی هاشمی روبرو شد تنها یک راه برای فرافکنی داشت و آن اینکه در کمال تعجب رو به دانشجویانی که کمی بعد به افسران جوان جنگ نرم تبدیل شدند بگوید: «شما همه دانشجویان کشور نیستید!» یعنی خواسته تان فقط خواسته بعضی هاست و چون همه دانشجویان کشور نیستید خواسته هایتان چندان مهم و شایسته پیگیری نیست! شاید این هم قسمتی از پروژه خودشیرینی نظام برای مخالفین و قربانی کردن نیروهای اصیل در برابر مخالفین باشد اما دانشجویان نباید از چنین واکنشی دلسرد شوند یا قیافه اطاعت و مدارا به خود بگیرند. برعکس، باید کاری کنند که اینبار رهبری هم متوجه شوند که اگر آنها همه دانشجویان کشور نیستند اما ارزشمندترین دانشجویان کشور و صاحب قدرتمند ترین جریانهای دانشجویی هستند و اگر نبود همین محافظه کاریها و مصلحت سنجی های حکومت، تا به حال طومار بسیاری از مفاسد را در هم پیچیده بودند.

بنابراین جوانان دانشجو در بسیج دانشجویی، جنبش عدالتخواه، جامعه اسلامی و انجمن های مستقل دانشجویی نباید هیچ موضوعی را بر این موضوع مقدم کنند. در فضای تقریبا ثبات یافته حاضر نیروهای وفادار انقلاب باید تمام هم و غم خود را روی پیگیری همین قضیه متمرکز کنند و فعلا همین یک خواسته را از حکومت و قوه قضائیه بخواهند؛ «محاکمه غیرصوری آقازاده های گردن کلفت و قبل از همه محاکمه فائزه و مهدی هاشمی». این موضوع باید یک بار برای همیشه پیگیری شود و تا نرسیدن به نتیجه هیچ کس از حرکت و مطالبه باز نایستد. باید ثابت شود که اگر قرار باشد در این کشور گروهی با قدرت مطالبات خود را پیگیری کنند و به پیروزی برسند آن گروه وفاداران به نظام جمهوری اسلامی هستند. همراهی و همکاری با طلاب جوان و عدالتخواه حوزه های علمیه کمک فراوانی به دانشجویان خواهد کرد، آنها اگر بتوانند از این فرصت استفاده کنند و یک حرکت جمعی در بین این دو گروه ایجاد کنند تا مدتها بعد فضای حوزه و دانشگاه را به سمت و سوی عدالتخواهی و مبارزه با مفاسد سوق خواهند داد.

بنابر آنچه گفته شد پیگیری محاکمه هاشمی ها هم «ضرورت» دارد و هم «اضطرار». وجه ضروری آن توضیح داده شد و وجه اضطراری آن هم در اینست که این قضیه باید در زمان حیات دو نفر انجام شود. محاکمه فرزندان هاشمی باید قبل از فوت خود هاشمی رفسنجانی و در زمان حیات رهبر فعلی انجام شود والا محاکمه شدن آنها هیچ ارزش و آبروی تاریخی برای نظام به دنبال نخواهد داشت. آنچه ایستادگی نظام را بر اصول اولیه خود ثابت می کند و جمهوری اسلامی را در مقابل قضاوت نسل های آینده آبرومند و سربلند خواهد ساخت کنار گذاشتن محافظه کاری و مصلحت سنجی و اجرای صریح و سریع عدالت در مورد مهم ترین چالش درونی نظام است، جمهوری اسلامی با محاکمه هاشمی ها به جای متهم شدن در تاریخ می تواند سربلند و با آبرو باشد و در زدودن مفاسد درونی خود به تاریخ فخر بفروشد!   

 


تتمه: محاکمه فرزندان هاشمی این فرصت را ایجاد خواهد کرد تا شخص هاشمی رفسنجانی اشتباهات بیشتری مرتکب شود و زمینه تصمیم گیری ها و برخوردهای بزرگتر را به دست خودش مهیا کند. | دامنه تأثیر برخورد با خاندان هاشمی آنقدر وسیع است که بر شمردن ثمرات آن واقعا دشوار است، موضوع هاشمی ها از آن تهدیدهایی است که در دل آن فرصت های بسیار بزرگی نهفته و صرف نظر کردن از آن به معنای چشم پوشی از اصلاح در حوزه های علمیه، در میان سابقین در انقلاب، در الگوهای مدیریتی و روابط سران نظام، در قوه قضائیه، در نفت و زمین و در خیلی جاهای دیگر است | توضیحات آیت الله مکارم شیرازی درباره تخلف از حکم حاکم شرع از نظر بنده ابدا موجه نیست. حرفهای ایشان حرفهای جدیدی نیست و در رساله های عملیه هم نوشته شده که اگر کسی به اشتباه بودن مستند حکمی یقین داشته باشد می تواند، بلکه بر او واجب است که، بر خلاف حکم عمل کند اما این فقط در حیطه تکالیف شخصی است و موضوعی که پیش آمده، تکالیف شخصی نیست. موضوع، مخالفت علنی و عمومی با حکم حاکم شرع است که باعث «تفرقه» در میان مسلمین می شود. بنده فکر می کنم مشکل در مورد شخص آقای مکارم از آنجا ایجاد شد که قبل از رویت هلال اعلام نمودند که نماز عیدفطر قم را ایشان اقامه خواهند کرد اما بعد از اینکه یک روز زودتر از پیش بینی ها، عید اعلام شد ایشان به بهانه کسالت از حضور در نماز خودداری کردند. هر چند در این تصمیم ندانم کاری صورت گرفته است اما به هر حال وسواس در این قضیه هم نادرست است و اگر شخص مراجع اعتراف می کنند که با مستندات فقهی با حکم مخالفت کرده اند بهتر است حساسیت کمتری خرج شود و جز تبیین فقهی، قضاوت خصوصی در مورد اشخاص صورت نگیرد. بنده هم در نوشته خودم گرچه کمی تند رفته بودم اما از قضاوت شخصی پرهیز کرده بودم | پیشنهاد می کنم احمدی نژاد و دوستانش بعد از ریاست جمهوری جمع شوند و دانشگاه جنگ روانی تأسیس کنند، با تاکتیک هایی که احمدی نژاد در سفر به نیویورک به کار برد و با این سفر جدیدش به مشهد ثابت کرد که اگر لیاقت ریاست جمهوری را هم نداشته باشد لیاقت ریاست دانشگاه جنگ روانی را حتما دارد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 7:10 |

 

مطلبی که می بینید درباره وارد نشدن روحانیون به کارهای حکومتی (خصوصا قوه مجریه) است که از ابتدای انقلاب مورد بحث و اختلاف بوده است. واجب موکد شرعی نیست که قبل از این نوشته این یکی را بخوانید، اما اگر بعد از آن، مطلب حاضر را ببینید خیلی بهتر خواهد بود:

 

 «... و من اين يک کلمه را عرض بکنم - شايد قبلا هم عرض کرده باشم - و آن اينکه من از اول که در اين مسائل بوديم و کم کم آثار پيروزى داشت پيدا مى شد، در مصاحبه هايى که کردم، چه با کسانى که از خارج آمدند، حتى در نجف و در پاريس و چه در حرفهايى که خودم زدم، اين کلمه را گفته ام که روحانيون شغلشان يک شغل بالاتر از اين مسائل اجرايى است - و چنانچه اسلام پيروز بشود، روحانيون مى روند سراغ شغلهاى خودشان. لکن وقتى که ما آمديم و وارد در معرکه شديم، ديديم که اگر روحانيون را بگوييم همه برويد سراغ مسجدتان، اين کشور به حلقوم امريکا يا شوروى مى رود. ما تجربه کرديم و ديديم که اشخاصى که در راس واقع شدند و از روحانيون نبودند، در عين حالى که بعضيشان هم متدين بودند، از باب اينکه آن راهى که ما مى خواستيم برويم و آن راهى که مستقل باشيم و با نان و جو خودمان بسازيم و زير فرمان قدرتهاى بزرگ نباشيم، آن راه، با سليقه آنها موافق نبود.

و لهذا، چون آنجا ديديم که ما نمى توانيم در همه جا يک افرادى پيدا بکنيم که صد در صد براى آن مقصدى که اين ملت ما براى آن، جوانهاشان را دادند و اموالشان را دادند، نمى توانيم پيدا بکنيم، ما تن داديم به اينکه رئيس جمهورمان از علما باشد. و گاهى - رئيس فرض کنيد که - نخست وزيرمان هم همين طور. و در جاهاى ديگر هم که قبلا گفته بوديم، بنا نداريم اينطور باشد و الان هم عرض مى کنم هر روزى که ما فهميديم که اين کشور را يک دسته از اين افرادى که روحانى نيستند، به آن طورى که خداى تبارک و تعالى فرموده است، اداره مى کنند، آقاى خامنه اى تشريف مى برند سراغ شغل روحانى بزرگ خودشان و نظارت بر امور و ساير آقايان هم همين طور.

امام خمینیما اينطور نيست که هر جا يک کلمه اى گفتيم و ديديم مصالح اسلام [است]، حالا ما آمديم ديديم اينجور نيست، اشتباه کرده بوديم، بگوييم ما سر اشتباه خودمان باقى هستيم. ما هر روزى فهميديم که اين کلمه اى که امروز گفتيم اشتباه بوده و ما قاعده اش اين است که يک جور ديگر عمل بکنيم، اعلام مى کنيم که آقا اين را ما اشتباه کرديم، بايد اينجورى بکنيم. ما دنبال مصالح اسلام هستيم، نه دنبال پيشرفت حرف خودمان.

به من مهلت بدهيد که عرايضمان را به آقايان عرض بکنم - بنابراين، مسئله يک چيزى نيست که آقايان به ما بگويند: شما آن روز اينجورى گفتيد. راست است، ما آن روز خيال مى کرديم که در اين قشرهاى تحصيلکرده و متدين و صاحب افکار، افرادى هستند که بتوانند اين مملکت را به آن جورى که خدا مى خواهد، ببرند، آنطور اداره کنند. وقتى ديديم که نه، ما اشتباه کرديم، آمدند بعضيشان خودشان را به ما جا زدند - ما هم که غيب نمى دانيم. و بعضيشان هم خوب بودند لکن رايشان با راى ما مخالف بود - ما از حرفى که در مصاحبه ها گفتيم، عدول کرديم و موقتا تا آن وقتى که اين کشور را غير روحانى مى تواند اداره کند، آقايان روحانيون به ارشاد خودشان و به مقام خودشان برمى گردند و محول مى کنند دستگاههاى اجرايى را به کسانى که براى اسلام دارند کار مى کنند و تا مسئله اينطور است که ابهام پيش ما هست، احتمال هست.

اگر در يک ميليون احتمال، يک احتمال ما بدهيم که حيثيت اسلام با بودن فلان آدم يا فلان قشر در خطر است، ما ماموريم که جلويش را بگيريم تا آنقدرى که مى توانيم. هر چه مى خواهند به ما بگويند، بگويند که کشور ملايان، حکومت آخونديسم و از اين حرفهايى که مى زنند. و البته اين هم يک حربه اى است براى اينکه ما را از ميدان به در کنند. ما نه، از ميدان بيرون نمى رويم...»

سخنرانی 31 خرداد 1361 ـ صحیفه امام ـ جلد 16

 

«... آنچه مهم است اين است که ما مى خواهيم مطابق شرع اسلام مسائل را پياده کنيم. پس اگر قبلا اشتباه کرده باشيم بايد صريحا بگوييم اشتباه نموده ايم. و عدول در بين فقها از فتوايى به فتواى ديگر درست همين معنا را دارد.وقتى فقيهى از فتواى خود برمى گردد يعنى من در اين مسئله اشتباه نموده ام و به اشتباهم اقرارمى کنم. فقهاى شوراى نگهبان و اعضاى شورايعالى قضائى هم بايد اين طور باشند که اگر در مسئله اى اشتباه کردند صريحا بگويند اشتباه کرديم و حرف خود را پس بگيرند، ما که معصوم نيستيم.

پيش از انقلاب من خيال مى کردم وقتى انقلاب پيروز شد افراد صالحى هستند که کارها را طبق اسلام عمل کنند، لذا بارها گفتم روحانيون مى روند کارهاى خودشان را انجام مى دهند. بعد ديدم خير، اکثر آنها افراد ناصالحى بودند و ديدم حرفى که زده ام درست نبوده است، آمدم صريحا اعلام کردم من اشتباه کرده ام. اين براى اين است که ما مى خواهيم اسلام را پياده کنيم. پس در اين رابطه ممکن است من ديروز حرفى را زده باشم و امروز حرف ديگرى را و فردا حرف ديگرى را، اين معنا ندارد که من بگويم چون ديروز حرفى زده ام بايد روى همان حرف باقى بمانم امروز مى گويم مادام که احکام اسلام پياده نشده است و افراد صالحى نداشتيم تا طبق اسلام عمل کنند، علما بايد مشغول به کارهايشان باشند...»

بیانات 20 آذر 1362 ـ صحیفه امام ـ جلد 18

 


تتمه: ایشان در ادامه بیانات 20 آذر 62 تحلیلی هم درباره مشروطه می دهند که بی تناسب با شرایط امروز ما نیست: «من حالا هيچ نگرانى ندارم چون اکثر افراد رامى شناسم و مى دانم که اکثرا متعهد و متدين هستند، بلکه نگرانى من از اين است که نکند سستى کنيم و در پياده کردن اسلام دقت لازم را ننماييم بعدا اشکال پيش بيايد. نکند مثل مشروطه شود که آقايان تلاش کردند و مشروطه را بنا گذاشتند، آن وقت چند نفر از سياسيون مستبد، مشروطه خواه شدند و حکومت را گرفتند و هر دوره مجلس را بدتر از دوره قبل تشکيل دادند. امروز من هيچ ترسى ندارم، ولى ترسم از آن است که مبادا ما مسائل را به صورتى محکم تحويل دسته بعد ندهيم، ترسم از آن است که مبادا از حرفهاى خارجي ها بترسيم و در پياده کردن احکام خدا سستى کنيم. ما بايد همه چيز را به همان قوتى که امروز دارد، تحويل دسته بعد دهيم، و آنها هم کوشش کنند که به همان قوت تحويل دسته بعد دهند. ما بايد بنيان را محکم کنيم و به دسته بعد دهيم تا پيش خدا مقصر نباشيم. بايد هيچ سستى نکنيم و از اين ترس نداشته باشيم که فلان راديو يا دولت خارجى چه مى گويد، راديوها بايد به ما فحش بدهند.»

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 20:49 |

 

دکتر ابراهیم فیاض تحلیلی تاریخی درباره مدل های توسعه در ایران دارد که فکر می کنم آن را در تیر ماه 86 بیان کرده است. بنده مستند مکتوبی از ایشان درباره ریز تحلیل هایشان سراغ ندارم و فقط یک گزارش وبلاگی از جلسه مزبور دیده ام. به مناسبت نکته ای که در بحث قبلی مطرح شد برداشت شخصی خودم را با الهام گرفتن از دانسته های اجمالی از تحلیل دکتر فیاض می نویسم:

 

دو شخصیت تأثیرگذار در تاریخ معاصر هستند که الگو شده اند، حتی از سطح الگو گذر کرده اند و به اسطوره تبدیل شده اند، اسطوره هایی که نمی توان به قصد تحلیل و نقد وارد حیطه مقدس شان شد و جز تجلیل و تکریم درباره آنها چیز دیگری در اذهان جامعه ما وجود ندارد. به همین دلیل این اسطوره ها همچنان حالت زایندگی دارند و همان مشکلات تاریخی را که سابقا در فکر و زندگی ایرانیها ایجاد کرده اند به دست افراد تازه به دوران رسیده ای که سعی می کنند پیرو همانها باشند مجددا تکرار می کنند.

اولین این شخصیت ها میرزا تقی خان امیرکبیر است. اسطوره امیرکبیر اسطوره کفایت و قاطعیت در عمل و سازندگی است اما چیزی که در این اسطوره نهفته بی توجهی به تاریخ خودی و نظر به تقلید از غرب است. کار بزرگی که امیرکبیر با آن شناخته و ستوده می شود تأسیس دارالفنونی است که نمونه واضح خیانت به تاریخ علم ایران زمین و یک چرخش دستوری به سمت پارادایم علم و فن غربی است. دکترفیاض می گوید امیرکبیر با تاسیس پلی تکنیک، بنیانهای تکنوکراسی منفک از فرهنگ را پی ریزی کرده و تکنوکراسی در ایران هم از همان اول با دزدی و رفاه زدگی سردمداران همراه بوده است. از اولین نمونه هایش هم دزدیهای آقازاده ها(شاهزاده ها)ی همان دوره مانند صنیع الملک است.

حاصل زایش الگوی امیرکبیر در زمان ما کسانی هستند که فکر می کنند می شود با حفظ همین فرهنگ دینی علم و تکنیک غربی را وارد کرد و در کنار کشورهای قدرتمند و با آبروی(!) جهان قرار گرفت. الگوی «ژاپن اسلامی» که به دنبال رفع سرافکندگی با واردات ظواهر تمدن غربی بود آرزوی فن سالاران یا تکنوکرات هایی است که آنها را بیشتر در حزب کارگزاران سازندگی دیده ایم. پیشوای این چنین تفکری هاشمی رفسنجانی و اعوان و انصار او مانند کرباسچی و جاسبی هستند که اتفاقا با صفت «امیرکبیر ایران» هم ستوده شده اند. همانطور که فیاض می گوید فرزندان این مدل، دولت کارگزاران سازندگی و تکنوکراتهای مدرن امروز ایرانند که فساد و آقازاده سالاری هم عینا در آنها بازسازی شده است.

شخصیت دوم سید جمال الدین اسدآبادی است. اسدآبادی نماد روحانی روشنفکر اروپا دیده ای است که گرچه نظر به تحول فکری و فرهنگی مسلمانان دارد اما چشمش به اروپاست و راه حل های غربی را پیشنهاد می کند. در تفکر اسدآبادی حقیقتی واحد برای سامان اجتماع وجود دارد که غرب در رسیدن به آن حقیقت پیش افتاده، پس مسلمانان هم باید بجنبند و خود را به غرب برسانند. جمله مشهوری که منسوب به اسدآبادی است فحوای اندیشه ای را نشان می دهد که از این اسطوره در اذهان ایرانی به جامانده: «در غرب اسلام دیدم اما مسلمان ندیدم، اما در ایران مسلمان دیدم ولی خبری از اسلام نبود». این تفکر ساده انگارانه که حاصل نگاه هگلی به تاریخ است، هدف و پیام دین را رسیدن به همان مسیر یگانه ای می داند که غرب به آن رسیده است است. این تفکر منشأ اعتقاد عوام الناسی شده که دنبال فرمول ساخت موشک در قرآن می گردد یا حتی روش متفکری مثل بازرگان را توجیه می کند که قوانین ترمودینامیک را با آیات قرآنی تطبیق می کرد!

غربگرایی اسدآبادی به آنجایی می رسد که با ابزار فراماسونری و ساختن لژهای متعدد سعی در بیداری نخبگان کشورهای مسلمان می کند. شاید بتوان در این رفتارها مسامحه کرد و گفت که او به مقتضای شرایط تاریخی نگاه ابزاری به راهکار فراماسونری داشته اما به گفته دکتر فیاض، که معتقد است در فراماسون بودن او تردیدی نیست، بنیادهای روحانیت روشنفکر درباری به دست همو بنا شده است. سیدجمال همچنین در فروکاستن عدالت خواهی به آزادیخواهی هم بی تقصیر نیست، مشکل اساسی در این سرزمین و شعار توده های مردم همواره عدالت خواهی بوده است اما هر بار توسط نخبگان تجدد زده شعار عدالتخواهی به آزادیخواهی غربی و البته تقلید از سامان اجتماع غربی بدل شده است.

حاصل زایش الگوی سیدجمال الدین اسدآبادی در زمان ما روشنفکران دینی هستند که نگاه التقاطی به تفکر فلسفی غرب و دین اسلام دارند. جریان سیاسی دوم خرداد هم مبتنی بر همین الگوی تجددزده شکل گرفته است، محمد خاتمی بازسازی همان روحانی روشنفکر اروپا دیده ای است که می خواهد تحول فرهنگی در جامعه ما ایجاد کند اما با عاریت گرفتن از ترجمه کتابهای جدید غربی و آمیختن آنها به الفاظ اسلامی به دنبال این هدف می گردد. همچنین در دوم خرداد طیفی از نخبگان غربگرا هستند که پیش می افتند و آزادی را (به جای عدالت) تبدیل به شعار سیاسی همه مردم می کنند. به گفته دکتر فیاض علت ارتباط مداوم دولت اصلاحات باسفارتخانه های غربی را نیز باید در پیوندهای بنیادین اینها در حوزه ی نظری با فضاهای روشنفکری و غربزده تحلیل کرد و آنچه که از طرف رهبر انقلاب خطر «اسلام امریکایی» خوانده می شد حاصل دست همین طیف از نخبگان تجددزده است. 

 


تتمه: سومین مدلی که فیاض به آن می پردازد الگوی فقهی شیخ انصاری [یا صاحب جواهر؟] است که با بالندگی حوزه سیاسی قم (در مقابل حوزه ی انتزاعی نجف)  شکل می گیرد و با رهبری امام خمینی و تأکید بر عناصر «ایران محور» و «مردم محور» طی مدت نیم قرن است که با شعارهای اسلامگرایی و عدالتخواهی وارد اجتماع شده است. فیاض به درستی معتقد است که با وجود پایبندی دولت جدید به این مبانی، همچنان در عرصه اجرا نمودهای این اندیشه ببار ننشسته و دولت به نوعی ارگان مناسکی تبدیل شده و تئوریهای اجرایی خاص خود را بازتولید نکرده است. | مهندس ها از انتقاد به امیرکبیر و سیدجمال تعجب نکنند، عصبانی هم نشوند! این تقصیر القائات کتابها و معلم های مدرسه و سیستم غیرانتقادی دانشگاه است که اجازه نمی دهد نگاههای متفاوت و انتقادی به این اسطوره ها شکل بگیرد. بخواهید یا نخواهید اسناد و عکسهای شرکت کردن سیدجمال در مجالس فراماسونری قابل انکار نیست، عبارت «حرف شما دارالفنونی است» هم کم کم به فحش در مباحث تاریخی تبدیل می شود

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 13:50 |

 

پدر و مادری که به هر علتی از داشتن فرزند محروم هستند فرزند مجهول الهویه ای پیدا می کنند و با زحمت و دلسوزی او را در دامان خودشان می پرورانند اما همینکه فرزند رشد می کند و به دوره ای از بلوغ می رسد دست به نافرمانی می زند و باعث عذاب والدین خودش می شود. این حکایت از بازگشت اشیاء به طینت اصلی شان چه به شکل واقعی و چه به صورت تمثیلی در طول تاریخ بارها اتفاق افتاده و تکرار شده است.

 

نطفه دانشگاه خلف ایرانی هرگز بسته نشده که به دنیا بیاید، شرایط سیاسی و اجتماعی ای که بر تاریخ ایران معاصر  رفته است مانع از این شد که فرزندی خلف که وامدار داشته های ایران زمین باشد و بتواند به سلامت با زمانه خودش رشد کند پا به عرصه وجود بگذارد. در عوض فرزند ناخلفی در دامان ایران گذاشته و پرورانده شد که هیچ تناسبی با محل توطن جدیدش نداشت. دانشگاه فرزند غریبه ای بود که غرب او را می زائید و به دامن دیگران می انداخت و یا چون صورت فریبنده ای داشت والدین ساده لوح داوطلبانه به نگهداری و پرورش او رغبت می کردند.

 امیرکبیر دارالفنون (1268) را تأسیس کرد تا کسانی را از غرب بیاورد و به غرب بفرستد مگر که داشته های غرب را بگیرند و به این طرف بیاورند، اما تالی فاسدهای اقدامی که امیرکبیر انجام داد بزرگ تر از محسناتی بود که تأسیس دارالفنون دربر داشت. امیرکبیر راه را برای تحویل گرفتن فرزندی ناخلف و رشد دادن آن در دامان ایرانیان باز کرد. البته محاکمه گذشته گان و وسواس به خرج دادن در چند و چون این اتفاق و جنجال بر سر اقدامات افرادی به خوشنامی امیرکبیر کار بی فایده ای است، مهم این است که به اقتضای شرایط تاریخی اتفاق ناروایی رخ داده و چندان مهم نیست که بالاخره مباشر اولیه این اشتباه چه کسی بوده و چرا به چنین کاری دست زده است. دارالفنون قاجاری محصلانی را تربیت و به فرنگ فرستاد که بعدها در انقلاب مشروطه (1285) با فریادهای آزادی خواهی شان و دست و پا زدنشان برای «کنستیتوسیون» موی دماغ قاجاریه شدند.

پس از مؤسساتی مانند دارالمتعلمین و مدرسه عالی فروغی، دانشگاه نیز در سنت ترجمه و تقلید زائیده شد. حکومت پهلوی که علاقه وافری به واردات سخت افزار مدرن داشت و تلاش می کرد زندگی غربی را از سر صدقه و مرحمت یا حتی به زور! به مردم ایران هدیه کند دانشگاه را هم به عنوان مظهر تجدد پایه گذاری کرد. دانشگاه تهران (1313) هدیه ای بود که دیکتاتور بزرگ آن را به ایرانیان هدیه می کرد و این ادامه و توسعه یافته همان دارالفنونی بود که دیگر لازم نبود استادانی از فرنگ برایش استخدام کنند. کلنگ سایر دانشگاههای کشور هم به تقلید از همان اولین دانشگاه و بر همان رویه و منوال زده شد. اما فرزند ناخلف به پهلوی ها هم وفا نکرد، سنت های دانشگاهی از غرب می آمد و میانه فکر غربی با تفکر سلطنتی بهم خورده بود. نفس سلطنت بهترین بهانه برای دانشجوی غربزده با آن درک مبهم و آشفته از آزادیخواهی و آن شهوت های فروکش ناپذیر فریاد کشیدن و خراب کردن بود. این شد که حکومت پهلوی تا پایان کار همیشه بادانشگاه درگیر بود و آخر سر هم نتوانست بفهمد که کلنگ تأسیس دانشگاه چطور به پایه های خودش برخورد کرده است.

انقلاب اسلامی (1357) از دانشگاه کمک گرفت اما ریشه و خاستگاه دانشگاهی نداشت. هر چند رهبر انقلاب بر بسیج توده های مردم متکی بود و از نیروهای جوان دانشجویی هم که علائقی خام و هنوز ناگسسته نسبت به فرهنگ بومی داشتند استفاده می کرد اما تکیه نظری و عملی او بر دانشگاه نبود. نظریه انقلاب و حکومت اسلامی نظریه ای ایرانی ـ اسلامی، پیوسته با تاریخ و برخاسته از متفکران حوزوی بود و به همین مناسبت بود که رهبر انقلاب سعی می کرد بـا تفکر وحدت (و نه اتحاد) حوزه و دانشگاه آن حد فاصل و جدایی را جبران کند و دانشگاه را به راه مردم بیاورد. اما نمی توان به این سادگی و با پیام وحدت! نیروی گریز از مرکز دانشگاه را مهار کرد و چنین شد که جمهوری اسلامی هم در تمام سی سال خود دانشگاه را «تحمل کرده است».

انقلاب فرهنگی (1359) شروع برخورد حکومت تازه تأسیس با دانشگاه افسارگسیخته بود اما نه شروع خوبی بود و نه نتیجه معناداری داشت. خلاصه کارنامه انقلاب فرهنگی تصفیه دانشگاه از استادان ضدانقلابی و برچیدن اتاق های جنگی بود که به بهانه کار سیاسی و فعالیت انقلابی ایجاد شده بودند. این به اصطلاح انقلاب فرهنگی ـ که گاهی به اشتباه با اتفاق بسیار بزرگتری که در چین رخ داد و به همین نام ترجمه شده مقایسه می شود ـ به نوعی مسابقه رادیکالیسم و افتخارطلبی در میان دانشجویان انقلابی هم بود؛ عده ای می خواستند از آنهایی که با اشغال سفارت به افتخار انقلاب دوم نایل شده اند عقب نمانند! انقلاب اول، انقلاب دوم و انقلاب فرهنگی هر کدام صاحبان و مدعیان خودشان را داشتند.  

بازگشایی دانشگاه با ستاد انقلاب فرهنگی انجام و ادامه کار به شورای عالی انقلاب فرهنگی (1363) منتهی شد، لیکن دیگر چنان حیطه کاری آن وسیع شده بود که عملا تمرکزی بر اصلاح دانشگاه نداشت. بنابراین انقلاب فرهنگی پس از تصفیه دانشگاه در سطح تغییر بعضی مواد و متون درسی و گنجاندن واحدهای معارف اسلامی و یا تعریف رشته های جدید دانشگاهی و یا ایجاد موسسات انتشاراتی (مانند سمت 1363) درجا زد. تشکیل بسیج دانشجویی (1367) و ایجاد نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها (1372) هم تنها مرهم هایی موضعی و محدود بر زخمی غیربومی و فرزندی ناخلف به نام دانشگاه بوده اند.

هدف از تحول دانشگاه، خروج از فرهنگ غربی و جایگزین شدن فرهنگ آموزنده اسلامی و ملی بود. با اینهمه و پس از سی سال از انقلاب اسلامی روح حاکم بر دانشگاه ها تغییری نکرده است، محیط دانشگاه محیط خودباختگی وناباوری بوده و هست و در محیط خودباختگی جز وادادگی و تقلید حاصلی به وجود نمی آید. اخیرا و پس از اظهار نظر مقام رهبری درباره فارغ التحصیلان رشته های علوم انسانی (شهریور 1388) چنین گفته می شود که دانشگاه به تحول اساسی نیاز دارد اما بسیاری از کسانی که به طبل چنین انگاره ای می کوبند خود گرفتار افکار دانشگاهی و غربزده اند و پیش از این افتخارات و دستاوردهای علمی را جز با «شاخص های توسعه دانشگاه» نمی سنجیده اند.

وقتی تصویر درستی از آنچه باید به آن رسید وجود ندارد چگونه می توان برای رسیدن به هدف تلاش کرد؟ وقتی تحول بدون دگرگونی های اساسی در افکار ممکن نیست چگونه می توان به آینده ای که بر گذشته های پیشین استوار است امیدوار بود؟ آیا چنین تلاشی به تقلای بی هدف کسی نمی ماند که از ترس چشم بند به چشم بسته و با اینحال سعی می کند راه درست آینده را خود پیدا کند؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 6:30 |

 

توسعه و تجویز احساسات به همه حوزه های زندگی امری به غایت اشتباه است، وقتی که عواطف به حوزه عمومی راه پیدا می کنند و در مقام نابجایی به کار گرفته یا بدتر از آن «تئوریزه» می شوند چیزی جز انحراف و عقب ماندگی پدید نمی آورند. عقلانیت را نباید به مسلخ احساسات کشاند و چون در حوزه عمومی بیش از هر چیزی به «رویکرد عقلانی» و «حسابگری منطقی» نیاز است تجویز محبت به عنوان یک امر تأثیرگذار ممکن است باعث تحول منظومه های فکری و سیاسی به انگاره های احساسی و عاطفی شود. این اشتباه ممکن است حتی به تعویض «حکمت سیاست» منجر شود؛ امر سیاسی برای سامان دادن به امور جامعه یا رسیدن به آرمانهایی خاص و یا هر دو مورد به کار می افتد اما اگر پیوندهای عاطفی ذیل امر سیاست موضوعیت پیدا کنند و درباره آنها نظریه پردازی شوود ممکن است حکمت سیاست به محبت کردن و محبت ورزیدن تغییر یابد و روش سیاست ورزی به رابطه مرید و مرادی و اطاعت محض مبدل گردد.

شخص پرستی حداقل نتیجه ای است که عاید قائلان به تجویز اصولی محبت می شود. تفکر سیاسی ای که مبتنی بر حب و بغض باشد همواره به نگاه سیاه و سفید و غیرانتقادی مبتلا می شود و زمینه مناسبی برای انگیزه های سطحی و ایدئولوژیک فراهم می کند. از طرفی چون احساسات، شخصی و غیر یکدست هستند «هر کسی از ظن خود» و با تکیه بر احساسات شخصی خودش با امر سیاسی ارتباط پیدا می کند. به این ترتیب مجموعه ناهمپیوسته ای از وابستگی های فرد به فرد درکنار هم شکل می گیرد که اشتراکشان در محبت به امری واحد به اشتباه «وحدت سیاسی» خوانده می شود. این ناهمپیوستگی و ناهماهنگی کمترین اقبال را برای «تفاهم درونی» و «گفتمان انتقادی» دارد چون بر احساسات شخصی مبتنی است، در حالی که دوستی ها و دشمنی های سیاست باید بر تفکرات و انتقادات روشمند بنا شود. در غیراینصورت تا وقتی که بحرانی در کار نباشد مشکلی به وجود نمی آید، اما به محض کوچکترین تغییرات ناخواسته انواع و اقسام تفاسیر متضاد از یک پدیده واحد و از جمعی به ظاهر متحد صادر می شود که در همه آنها هم مستنداتی از نگاه عاطفی و احساسی ملاحظه می شود.

اما بزرگتر از این مشکلات، مانعیتی است که احساسات بر سر راه عقلانیت پدید می آورد. احساسات می تواند فضای عقلانیت را تنگ کند و حتی منطق را به خدمت بگیرد و مجموعه ای سراسر مغالطه آمیز از توجیهات را به جای یک روش فکری جایگزین نماید. همچنین احساسات می تواند نوعی «سرسپردگی» و پیروی عاطفی را دامن بزند که مانع بروز استعدادها، خلاقیت ها و توانائی های اشخاص می شود. برای ایضاح این مفهوم مخرب از احساسات و مانعیت وابستگی عاطفی از رشد عقلانی گریزی به یک تمثیل داستانی خالی از لطف نیست؛

در فیلم «من سام هستم» (I Am Sam) قصه پدر عقب مانده ای روایت می شود که تلاش می کند حضانت دختر هفت ساله خود را نگه دارد. داستان فیلم حکایت دشواری های زندگی این مرد برای از دست ندادن حق مراقبت دخترش است. یکی از مشکلاتی که پدر با آن مواجه می شود از جانب مدرسه دخترک است، او را به مدرسه فرا می خوانند و به او تذکر می دهند که دخترش با وجود استعداد بالا دچار افت تحصیلی شده و اخیرا «درجا می زند». مربی مدرسه صراحتا به پدر می گوید که رابطه عاطفی بین او و دخترش باعث افت یادگیری او شده است! چون توان ذهنی پدر بیش از هفت سالگی رشد نکرده و دختر هر آنچه را که یاد می گیرد با پدرش در میان می گذارد و با او درس می خواند کم کم نسبت به آنچه پدرش توان آموختن و گذر کردن از آن را ندارد بی علاقه شده و نمی خواهد به چیزی بیشتر و جلوتر از پدرش گذر کند.

وقتی پدر مشکل را متوجه می شود تندی می کند و سعی می کند دخترش را مجبور کند تا هر چه را که در مدرسه از او می خواهند یاد بگیرد. اما همیشه و در جهان واقعی چنین اتفاقی نمی افتد. این مشکل به نوعی معضل عمومی بشر است، آمیخته شدن احساسات و عواطف به معرفت انسانی باعث اعتقاد به درستی قضایا و عالی بودن مرتبه ی القای داده ها و باورها می شود. آموزه های بستگان و معلمانی که طرف محبت کودکان هستند در ذهن آنها «حک» می شود و نمی توان به سادگی اشتباهاتی را که در ذهن آنها شکل گرفته است پاک نمود. نگاه فرزندان به زندگی و تفسیرشان از احوالات دنیا تا مدتهای مدیدی همان چیزی است که از والدین خود دیده و شنیده اند و کسانی که بدون تغییر شرایط به مرحله ای از «رشد انتقادی» می رسند و در این باورهای اساسی تجدید نظر می کنند به غایت اندک هستند. منشأ تمام این دشواری های طبیعی آنجاست که آموزه های واقعی زندگی از ابتدا با «احساسات و وابستگی ها»ی عاطفی آمیخته می شوند.   

 گریزی از این سیر طبیعی در زندگی انسانی نیست اما تکرار پدیده ای مشابه در مرحله ای پس از بلوغ و در حوزه هایی آمیخته به عقلانیت و حسابگری غیرقابل قبول است. استفاده از احساسات در سیاست می تواند تلطیف کننده امر سیاسی و مانند روغنکاری چرخ دنده های خشک آن انگاشته شود، اما احساسات نمی تواند به صورت یکی از پایه ها،اصول و یا حتی یکی از مواد مهم امر سیاسی در بیاید و از آن بدتر نمی تواند به محور فکر سیاسی تبدیل شود. خودسانسوری، پرهیز از انتقاد، احساس گناه از جولان فکری و فراگرفتن هاله ای از تقدس به دور اشخاص که همواره متضمن اغراق ها و بزرگنمائی های شاعرانه و فرابشری می شود از کمترین آسیب های اصالت یافتن احساسات در سیاست هستند.

 اشکال بزرگی که به منظومه های عرفانی وارد می شود این است که خالی از میزان عقلانیت و حسابگری لازم هستند و به همین دلیل نمی توانند در سپهر عمومی نقش محوری داشته باشند. الگوی عرفانی الگوی مناسبی برای نظام های سیاسی نیست. فراتر از این، هنگامی که بنای معارف بر پایه احساسات به عادت قومی تبدیل می شود و معرفت منشأیی آمیخته با عشق و وابستگی پیدا کند همزمان رکود و کهنگی نیروهای عقلانی جامعه نیز آغاز می شود، چنانچه تجربه تاریخی ایرانیان نیز موید چنین حقیقتی است. تمایل به احساس ارادات و کشش به سمت منظومه های عرفانی (که همواره ادبیات را به عنوان ابزار قدرمتند خود به خدمت می گیرد) با خوی اشعریگری جامعه ما تناسب زیادی دارد و مردمان ندانسته به دام مغالطه «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» می افتند. تهدیدی که پیش روی چنین جوامع وجود دارد همین است که منظومه های سیاسی، فلسفی، حقوقی، فقهی و کلامی رفته رفته به زیر سایه منظومه های عرفانی می روند و شیفتگی ها و وابستگی ها جای منطق و عقلانیت را اشغال می کند.  

«اعرف الحق تعرف اهله» نماد تفکر انتقادی تشیع و تقدم اندیشه بر اراده و احساسات است؛ حق را بجوی تا اهل حق را بشناسی! این دستور مبتنی بر نظریه و تفکر است نه مبتنی بر عشق و وابستگی، و در مقابل «حب الشیء یعمی و یصم» اخطار مکملی است که اثر مخرب احساسات در قضاوتهای انسانی را هشدار می دهد. مستندات فراوانی برای تأکید بر صحت این اصل وجود دارد اما ارجاع به همین دو فقره عقلی و شرعی به این منظور کفایت می کند. احساسات می تواند فرع و حاشیه امر سیاست باشد اما نمی تواند موضوع امر سیاسی قرار بگیرد، حساسیت و طبیعت امور عمومی شعر و شاعرانگی و ابـراز محبت را بر نمی تابد. بنابراین سامان یافتن امور انسانی در سپهر عمومی با پذیرش احساسات جز به شیوه «وفاداری انتقادی» و یـا «وفاداری پرسشگرانه» که معطوف به اصالت دانایی، ارتقاء سطح تشخیص و مشاوره و مشارکت عمومی است ممکن نمی باشد و این چیزی است که کمابیش از سیره سیاسی ائمه تشیع نیز قابل استفاده است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت 21:28 |

 

مدتی پیش که سر و کار بیشتری با تاریخ داشتم به سندی برخورد کردم که توجه ام را جلب کرد. سند مربوط به اولین بازجوئی از آیت الله خمینی در زندانهای شاه است و جالب اینجاست که ایشان تنها یک جمله در برگه بازجوئی نوشته اند: «چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم در تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. روح الله خمینی». عجیب بود که اطلاعات برگه بازجوئی (تاریخ و عنوان و ...) تکمیل نشده بود. علیرغم قرار گرفتن برگه در میان اسناد مربوط به آیت الله خمینی و دستخط و امضای آن که نشان می داد نوشته متعلق به بازجوئی خود ایشان است دلیل دیگری بر صحت انتساب آن وجود نداشت. تصویر سند مزبور را در زیر می بینید:

سند اعترافات آیت الله خمینی در زندانهای شاه

بنابراین موضوع را جستجو کردم و چیزی در روزنامه جمهوری اسلامی پیدا کردم که باعث شد شک ام برطرف شود. صفحه حوزه روزنامه جمهوری اسلامی مورخ ۸۷/۱۱/۱۴ به نقل از کتاب «سير مبارزات امام خميني در آينه اسناد به روايت ساواك» به سند دیگری از گزارشات سرلشکر خلعتبری ارجاع داده و جمله مذکور در آن برگه را هم عینا بازگو کرده است:

در سندي از قول سرلشگر خلعتبري ـ بازپرس حضرت امام در دوران زندان ـ آمده است: «هرگز مردي با اين نيرو و قدرت نديدم. اين شخص علنا براي مرگ خود را حاضر مي نمايد و در جواب بازجويي سكوت اختيار كرده است »

سكوت امام خميني در برابر بازجوها و بي پاسخ گذاشتن پرسش هاي آنان مهم و جالب است در يكي از اين گزارش ها آمده است: «نسبت به بازجويي از نامبرده بالا اقدام لازم به عمل آمد. ليكن طي دو دفعه بازجويي از دادن جواب به سئوالات مطروحه خودداري و در دفعه اول اظهار نموده: چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. ضمن بازجوئي مجدد مشاراليه اظهارات مذكور را مجددا تاييد و اضافه مي كند: استنباط نموده ام كه شما من را محكوم مي كنيد لذا چه لزومي دارد كه به سئوالات جواب دهم و به علاوه چنانچه دادگاهي تشكيل گردد اگر از قضات دادگستري در دادگاه متشكله حضور نداشته باشند اينجانب در آغاز نيز از اداي جواب خودداري خواهم نمود».

لازم است یادآوری شود که این نوع پاسخ دادن به بازپرس ها در حالی است که احتمال اعدام آیت الله هم وجود داشته و کمترین مجازاتی که انتظار ایشان را می کشیده حبس یا تبعید و جلای وطن بوده است. در ادامه جملات دیگری هم نقل شده است:   

«آيه الله خميني علاوه بر اين كه از تبعيد و زندان نمي ترسد به وسيله تيمسار پاكروان و تيمسار عزيزي پيغام داده است كه به هيچ وجه حاضر نيست با دولت سازش نمايد مگر جريان را وسيله راديو يا روزنامه در اختيار ملت ايران بگذارد بدين معنا كه اجازه دهند نامبرده از راديو و روزنامه جات استفاده كند و چون دولت هم به اين امر راضي نيست قرار است خميني و قمي را به كرمان و محلاتي را به تبريز تبعيد نمايند.»

 


تتمه: یکی از دوستان نظریه ای دارد که می گوید: «آنکسی که خیلی ادعا می کند من حزب اللهی هستم فی الواقع حزب اللهی نیست» حالا حکایت کسانی است که ادعای خط امامی و انقلابی بودنشان سقف فلک را می شکافد اما حال و روزشان کمترین نسبتی با اندیشه ها و گفتار و کردار امام ندارد، به حکم همان نظریه از کسانی که اوج افتخارشان آویزان بودن مقطعی به بنیانگذار انقلاب است انتظاری جز این نمی رود. | میرحسین هم خواستار مجازات سران اصلی آشوب‌ها شد! دوست دیگری اشاره طنز آمیزی داشت به اینکه: جمعیتی دنبال دزدی افتاده بودند و فریاد می زدند آی دزد! آی دزد! دزد هم که می دید اوضاع خراب است خودش هم شروع کرد به فریاد زدن که: آی دزد! بگیریدش! آی دزد!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 16 شهریور1388 و ساعت 6:28 |

 

وقتی به یک مطلب مضحک بر می خورید نمی توانید درباره اش طنز بنویسید، طنز نوشتن درباره اتفاقی که خود به خود خنده دار است کار بسیار دشواری است، بعید هم نیست اصل ماجرا را خراب کنید و با اضافات خودتان نمکش را بگیرید. وقتی هم مطلبی بیش از حد ساده باشد توضیح دادنش سخت می شود، مثلا شما نمی توانید درستی دو دو تا چهار تا را به راحتی توضیح بدهید و به هزار و یک دلیل ثابت کنید که دو دو تا حتما چهار تا می شود، دو دو تا چهارتا فقط یک دلیل دارد و آنهم خودش است؛ دو دو تا چهار تا!

 

در ده دلیل... نوشته بودم: «به محض اینکه به گوشم می رسید که عده ای برای مخالفت با دولت و حکومت جمهوری اسلامی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین داده اند و حتی پرچم روسیه را آتش زده اند نظرم از این عده بر می گشت. شاید باورتان نشود ولی این قوی ترین دلیل من برای محکوم کردن سبزهاست، آنقدر ساده که توضیح دادنش برایم دشوار است. کسانی که آنقدر احمق باشند که فریب این فرصت طلبی مضحک را بخورند می خواهند برای کشور چکار کنند؟». اما همین بهانه شد که بعضی ها سوال کنند و از من بخواهند که این را توضیح بدهم و من هم وعده دادم که می نویسم. داعیه شعاردهندگان مرگ بر روسیه و مرگ بر چین از دو حال خارج نبود؛ آنها یا مخالف دولت بودند و یا چون از اساس با حکومت مشکل داشتند این شعارها را برای محکوم کردن حکومت سر می دادند.  

. . .

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

. . .

خلاصه اینکه؛ ارتباط مسالمت آمیز دولت و حکومت جمهوری اسلامی با چین و روسیه به هیچ وجه نمی تواند مستند شعارهای مسخره ای مانند مرگ بر روسیه و مرگ بر چین باشد. موقعیت اقتصادی و سیاسی چین و روسیه بزرگتر و امن تر از آنست که بتوان آن را نادیده گرفت. آمریکائی ها به خاطر کسری بودجه شان از چینی ها قرض می گیرند و با همان پول از بازار چین اجناس ارزان قیمت خریداری می کنند! سفر هیلاری کلینتون به چین که در آن هیچ صحبتی از حقوق بشر نکرد و تا توانست مسئله بحران اقتصادی را بزرگ و مهم جلوه داد و سفر او به روسیه که خواهان کنار گذاشتن تنش های پیشین و ریست کردن روابط شد نقش واقعی روسیه و چین را ثابت می کند. 

در آخر بد نیست گریزی به یک حکایت طنز بزنم تا شمای کلی ماجرا مشخص شود؛ «می گویند دزدی به خانه ای رفت اما هر چه گشت چیز به درد بخوری پیدا نکرد، عصبانی شد و موقع برگشت دید که بچه ها خوابیده اند و دفتر مشق شان هم پهن است، قلم برداشت و از لجش تمام مشق بچه ها را خط خطی کرد!» ... این تمثیل را وقتی نقل می کنند که کسی چیزی برای گفتن نداشته باشد(کم آورده باشد) اما ناگهان موضوع بحث را تغییر بدهد و به موضوع بی ربطی اعتراض کند، یعنی بخواهد با این حربه دست پیش بگیرد تا بازندگی و عقب ماندگی اش به چشم نیاید. بنابر این حکایت دزدی که مشق بچه ها را خط می زد و جوانی که شعار می داد؛ مرگ بر روسیه، مرگ بر چین حکایتی واحد است.

 


تتمه: الیاس قبلا نوشته بود: جمهوری اسلامی هر کاری بکند همیشه محکوم است | بنده شخصا نقش افسانه جومونگ را که در آن احساسات ضد چینی رواج دارد را موثر تر از هر موضوع دیگری در سرایش شعار مرگ بر چین می دانم | جسدزنده گفت: بگو مرگ بر چین! | گفتم که مطلب مضحک را فقط می شود هجو کرد، قبلا هم در اینباره نوشته بودم. طنزنویس های ناشی (وحتی غیرناشی) همین اشتباه را مرتکب می شوند، می خواهند طنز بنویسند اما تنبل اند و می روند دنبال مطالبی که خود به خود خنده دار هستند، فکر می کنند هنر است! بعد هم از زور طنزنویسی (که نمی دانم از کجا آمده) به تمسخر کردن می افتند و به جای طنز، هجو و دری وری و فحش می نویسند | یک دلیل ساده که اقدامات طرفداران موسوی برای جر زدن در انتخابات و نپذیرفتن شکست احتمالی را ثابت می کند اینست که قبل از رأی گیری شعار می دادند: «اگه تقلب بشه، شنبه قیامت می شه» با در نظر گرفتن آن مناظره کذایی و له شدن موسوی دلیل به شدت ساده می شود، توضیح دادن و طنز نوشتن درباره اش هم بسیار سخت است | همه دنیا می گویند دریای کاسپین، عربها هم می گویند بحر قزوین، ما چرا می گوئیم خزر؟ یا مازندران؟ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 2:35 |

 

جمهوری اسلامی برای اینکه خودش را موجه جلوه بدهد به یک «قربانی» نیاز داشت تا با سر بریدن آن در مقابل کسانی که اعتمادشان را به حکومت از دست داده اند به خیال خودش دوباره به روزهای خوش! پیشین بازگردد. متأسفانه همانطور که پیش بینی می شد قربانی از میان نیروهای وفادار به انقلاب انتخاب شده است و بهانه این «ذبح ناجوانمردانه» اشتباهاتی است که به وسیله عده ای خودسر در قضیه کوی دانشگاه و بازداشتگاه کهریزک اتفاق افتاده است. حالا جمهوری اسلامی برای اینکه ضعف خودش را در مدیریت بحران، مهار اغتشاشات و کنترل خودسری ها لاپوشانی کند به چنین انتخاب ذلیلانه ای روی آورده است و متأسفانه رهبری نیز دانسته یا ندانسته از چنین حربه ای استفاده می کنند.  

در دیدار اخیری که رهبر نظام با نمايندگان تشكلهاي دانشجويي، و «نخبگان علمي و فرهنگي دانشگاهها» داشتند صحبت هایی از ایشان شنیده شد که موید همین نگرش است. ایشان از بعضی نهادهای مسئول در جریانات اخیر اسم آوردند و تذکر دادند که نباید جرائم منتسبین به این نهادها نادیده انگاشته شود. آنطور که خبرگزاری های رسمی گزارش کردند: «حضرت آيت الله خامنه اي با تشكر و تقدير از خدمات پليس امنيت، پليس انتظامي و بسيج خاطرنشان كردند: اين خدمات بزرگ نبايد موجب رسيدگي نكردن به برخي جرائم شود و اگر كسي با وابستگي به هر كدام از اين سازمانها، تخلف و جرمي مرتكب شده، بايد كاملاً رسيدگي شود.»

فی نفسه اشکالی در پیگیری جرائم و مجازات عوامل خودسری که باعث نقض قانون و آبروریزی برای کشور شده اند وجود ندارد اما تبعیضی که در این میان رخ داده است غیرقابل چشم پوشی است. آقای خامنه ای از بسیج و نیروی انتظامی اسم آورده اند اما متأسفانه «فـقـط» از اینها اسم آورده اند و مسببین و محرکین اصلی ماجرا را فراموش کرده اند و همچنان به ملاحظه کاری و مدارا درباره بزرگترین اتفاقی که در طول سی سال اخیر حیثیت نظام را مخدوش کرده است ادامه می دهند. اگر قرار باشد از خطاکاران کوچک و گمنام این ماجرا نامی برده شود و از انتساب مبهم آنها به بعضی نهادهای حکومتی یاد شود چرا از دانه درشت ها و گردن کلفت ها و انتساب مسلم آنها به نهادهای قانونی نظام نامی برده نمی شود؟

چرا از بعضی سران «مجمع تشخیص مصلحت نظام» خصوصا هاشمی رفسنجانی که چنان نامه تهدید آمیزی برای مقام رهبری (و نه فقط شخص آقای خامنه ای) می نویسند و چنان خطبه ای را در نماز جمعه می خوانند نامی برده نمی شود؟ چرا از خانواده و اعوان و انصار او که تحریکات آنها دیگر بر هیچ کس پوشیده نیست نامی برده نمی شود؟ چرا مثلا از اشتباهات و خیانت های «مسئولین سابق نظام» نامی برده نمی شود؟ چرا از نخست وزیر سابقی که رهبر انقلاب به خوبی به کینه های قدرت طلبی او و دشمنی او با شخص خودشان واقف هستند نامی برده نمی شود؟ چرا از رئیس جمهور پیشین نظام محمد خاتمی که چنان خواسته های بیشرمانه ای را به زبان می آورد نامی برده نمی شود؟ چرا از جماعت «مویدین و یاران امام» نامی برده نمی شود؟ چرا از امثال کروبی که ریاست نهادهای مهمی مانند بنیاد شهید و مجلس شورا را داشته اند و کارنامه های کثیفی بهم زده اند نامی برده شود؟

چرا از میدان داری بعضی «نمایندگان مجلس» خصوصا رئیس محترم(؟!) آن که حین برگزاری انتخابات در تماسی با آن مردک متوهم به او نوید پیروزی می دهند و در صدا و سیمایی که ملک طلق خود می دانند حتی زبان به انتقادات مضحک از شورای نگهبان باز می کنند نامی برده نمی شود؟ چرا اقدامات و سخنان او (که بارها در صحن علنی درباره مجتمع سبحان و خسارت خوردن به چند خودرو نمایندگان داد سخن سر داد اما در برابر قانون گریزان و تحریک کنندگان اصلی ماجرا و خسارت های جانی اغتشاشگران سکوت اختیار کرد) نکوهیده نمی شود؟ و چرا از تحریکات بعضی اعضای «بیت رهبری» که بر اساس دشمنی خود با رئیس دولت به فتنه آفرینی در پس ماجرا مشغول بودند نامی برده نمی شود؟ چرا از جناب ناطق نوری که گفته می شود هم در حین برگزاری انتخابات و هم در نیمه شب انتخابات تماسهای مشکوک و تحریک آمیزی با نامزد بازنده داشته اند و او را در خیالات خود مصمم کرده اند نامی برده نمی شود؟

... سوالها بسیار بیش از این است اما جواب همه این سوالها جوابی واضح و صریح است، دیوار همه اینها بلند است اما دیواری کوتاه تر از دیوار بسیج پیدا نمی شود، زبان اینها دراز و قدرتشان غالب است اما بسیج هیچ زبان گویا و مقام مدافعی ندارد، اینها گردنهایشان کلفت است اما در کشوری که بدون تردید وامدار و مدیون بسیج و بسیجی است گردنی به نازکی گردن بسیج و صدایی کوتاه تر از صدای نیروهای وفادار به انقلاب پیدا نمی شود. در نظامی که نام اسلامی را یدک می کشد طلبکارها و مدعیان به اصول لایتغیر تبدیل شده اند و وفادارن و فداکاران بی ادعا طفیلی حکومتی هستند که تنها در بحران ها و سختی ها به وجودشان احتیاج پیدا می شود.  

آقای خامنه ای در این مدت تنها به انتقاد از بعضی نخبگان اکتفا کرده اند و اصطلاح مبهم نخبگان و مبهم تر از آن اصطلاح «مردودی نخبگان» را به کار برده اند. استفاده از این واژگان که چند صباحی ورد بعضی رسانه ها می شود و  پس از تکرار طوطی وار آن از بعضی نابغه های ولایت پرست! به زودی از سر زبانها می افتد چه سودی به حال کشور دارد؟ کیست که نداند این نخبگانی که از مردودی آنها سخن گفته می شود حداقل یک دهه پیش مردود شده اند و تنها این نظام است که خوشبینانه و ساده لوحانه مردودی آنها را نادیده انگاشته تا برای بار چندم مردود شوند، یا خیانتهایشان نادیده گرفته شود و یا در کمال اطمینان مورد عطوفت و رأفت اسلامی! قرار بگیرند. هزینه این حرکت های قهقرائی و خسارت های فراوان باقیمانده از آن به عهده چه کسی است؟

نظام اکنون از موضع قدرت با متخلفان و متهمان این قضایا برخورد می کند اما آیا تضمینی برای پایداری این وضعیت وجود خواهد داشت؟ آیا نظام آماده است تا یکبار دیگر دست روی دست بگذارد و شاهد ماجرایی مشابه با خسارت ها و هزینه هایی غیرقابل پیش بینی باشد؟ اغتشاشات تهران ادامه همان ماجرای هجده تیریی است که با ده سال مدارای نابجا و نادرست با مقصرین و محرکین آن به چنین مرحله دامنه داری کشیده شد. نامهای تاجزاده و حجاریان و عطریانفر و ابطحی و ... که هم اکنون نمایش تازه ای برای «سیکل محاکمه و بخشش» آنها به پا شده است برای مردم کوچه و بازار هم اسمهای آشنایی هستند چه رسد به کسانی که سر و کاری با سیاست دارند.  

اکنون «میانه روی دستوری نظام» شکل مهوعی به خود گرفته است. مسئولین نظام می خواهند چنین تلقی کنند که ماجرا تمام شده است و با همین ژست است که کم کم لزوم «رأفت اسلامی» در حق مجرمینی که اظهار ندامت(؟!) کرده اند به افکار عمومی القاء می شود. اما رأفت اسلامی در حق کسانی که به دروغ اظهار ندامت می کنند تا از بند رها شوند و به رویه سابق خود بازگردند چه سودی برای کشور دارد؟ رأفت اسلامی اگر چیز روایی بود امیرالمومنین آن را در حق اصحاب رسول الله و ام المومنین و کاتبان قرآن روا می داشت! اعمال رأفت اسلامی مختص ضعفا و بیچارگانی است که از سر جهالت و استضعاف برای اولین بار جرمی را مرتکب شده باشند نه آنها که با احقاد بدریه و حنینیه روبروی نظامی که به داعی حکومت اسلامی تشکیل شده است می ایستند و بی شرمانه همه چیز مملکت را به بازی می گیرند. 

بنابراین به مصداق النصیحة لائمة المسلمین باید از سر دلسوزی و وفاداری به رهبری نظام حضرت آیت الله خامنه ای (دام ظله العالی) تذکر داد که رویه نادرست پیشین باعث چنین حوادثی شده است و معلوم نیست که ادامه همین روند چه آینده ای را پیش روی نظام خواهد گذاشت و چه تلخی های تازه ای را به بار خواهد آورد؟ این تذکر نه از زبان ما کوچکترین ها که از زبان امیرالمومنین است که فرمودند: «اذا کان الرفقُ خُرقا کان الخرق رفقا». آنجا که مدارا خشونت به بار می آورد، خشونت عین مدارا محسوب می شود. اینطور نیست که همیشه برخورد مسالمت آمیز و مهربانانه نتایج مثبتی در پی داشته باشد، هیچ حکومت و دولتی با لبخند نتوانسته است کاری از پیش ببرد یا اقتدار خود را ترمیم کند، نداشتن قاطعیت در عمل و بی تصمیمی نسبت به مسائلی که بالبداهه مضر و مخرب هستند به نتایج فاجعه بار منجر می شود. تکلیف مداری هرگز با رودربایستی و نصیحت و ملاحظه کاری جور در نمی آید، درست است که آدم تکلیف مدار همیشه مصلحت را ذیل تکالیفش لحاظ می کند اما هیچ وقت هم «تکالیف مسلم» را فدای مصالح کوتاه مدت و ظاهری نمی کند.

 


تتمه: بنده شکی در این ندارم که شکست خوردگان این ماجرا از حالا مشغول برنامه ریزی برای دوران بعد از آقای خامنه ای هستند اما نهادهای اطلاعاتی و قضایی معمولا بعد از فروکش کردن یک موج به جای جدیت بیشتر نهایت مسامحه را در پیگیری چنین مواردی انجام می دهند. تمام این مسخره بازیها و سیرکی که این بزدل ها در دادگاه راه انداخته اند برای این است که فقط آزاد بشوند تا در بیرون از زندان، فعال یا منفعل، انتظار روزهای پایانی حیات رهبری را بکشند | توهم نزنید! دانشطلب در حال حاضر در هیچ پایگاه بسیج (یا کلانتری نیروی انتظامی!) عضویت ندارد | تمام منظور و مرادم در مطلبی که درباره قوه قضائیه و ریاست آقای لاریجانی نوشتم به آقای خامنه ای بود. مخصوصا در آن قسمت که نوشته بودم؛ «وقتی علنا قدرت قانون و نیروی انقلاب به استهلاک کشانده شده از آقای لاریجانی چه انتظاری می توان داشت؟» ... بنده دقیقا ملاحظه کاریهای رهبری را در این ضعف قانون و استهلاک و یأس نیروهای انقلاب موثر می دانم | مقصر این سرخوردگی ها چه کسی است؟ ای کاش من هم یک بسیجی نبودم | + و + را هم اگر حال داشتید ببینیید | فقط دیدنی است | و همه از محاکمه جاسبی و مهدی هاشمی گفتنند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 6 شهریور1388 و ساعت 7:44 |

 

من نه به احمدی نژاد رأی داده ام نه به آن سه تای دیگر، یعنی در مسابقه چهار احمق خودم را کنار کشیدم و فقط تماشاچی بودم و نهایتا چیزهایی را در همین وبلاگ «تحلیل» کردم، حتی در مخیله ام تصور نکردم که ممکن است در چنین انتخابات مسخره و بچه گانه ای پای صندوق رأی بروم.  با اینحال هم «ترجیح» می دادم و هم «پیش بینی» می کردم که مردم به همان کسی که در کرسی ریاست جمهوری است دوباره اعتماد کنند و همو دوباره رئیس جمهور مملکت بشود.

 

خیلی ها که عادت به انتزاع قضایا دارند و خودشان را همیشه مظلوم می بینند انتظار دارند ماهایی که مخالف تظاهرات و اعتراضات تهران بودیم کلاه خودمان را یکبار دیگر قاضی کنیم و دوباره از نو قضاوت کنیم شاید نظراتمان عوض شود... باشد! فرض کنیم من می خواهم همه چیز را فراموش کنم و با نگاه به اتفاقات تلخی که افتاده است قضایا را بازنگری کنم. اصلا تصور کنیم که من حبس بوده ام و از هیچ چیز خبر نداشته ام و حالا آزاد شده ام و کلیت ماجرا را شنیده ام. حالا می خواهم بگویم اگر هم بودم چرا طرف سبزها را نمی گرفتم و چرا سبزها را مقصر و خائن به وطن یا در خوشبینانه ترین حالت احمق و بازیچه سیاسی می دانم.  اینها نظرات شخصی من است و به قبل از این اتفاقات مربوط می شود و شما نمی توانید به من بگوئید که چرا چنین نظراتی دارم چون هم نظرات شخصی خودم است و هم اگر بگویم «مدرسه ما هفتاد گیگ وبلاگ شود».

ابتدا هفت دلیل از آدمهایی که از قبل حبس فرضی من تا حالا عوض نشده اند؛

1_ هاشمی رفسنجانی حامی جنبش سبز بوده، نه تنها خودش و خانواده اش که اعوان و انصار فاسدش هم مثل جاسبی از این جنبش حمایت کرده اند. قصه هاشمی و خاندانش قصه امروز و دیروز نیست که کسی بخواهد واردش شود و با بحث و جدل رفع و رجوعش کند، یا هاشمی مرده است و یا در سوی دشمن ما قرار دارد، «این هاشمی» هیچ وقت طرف مردم و مصالح مملکت نبوده و نیست. آقای خامنه ای و دیگران هم هر چه دلشان می خواهد منبرهای بی فایده بروند و از خدمات هاشمی بگویند، ما توی کتمان نمی رود کسی هاشمی را تطهیر کند.

2_ شیخ مهدی کروبی از جنبش سبز حمایت کرده و اصلا به یک پای جنبش تبدیل شده است، کروبی را از عقب مانده ترین عناصر سیاسی ایران می دانم و پیش خودم جرم حضورش در سیاست را پای اشتباهات آیت الله خمینی نوشته ام. این را خیلی هایی که این نوشته را می خوانید می دانید اما هر کدام به علتی از اظهار نظر صریح درباره او پرهیز می کنید، به هر حال من با یک درجه تخفیف او را از تیمارستان مرخص می کنم چون حضور این روانی بین دیوانه ها هم باعث ایجاد مشکل و مانع درمان و کنترل آنها می شود. 

3_ صفایی فراهانی (+) از نزدیکان میرحسین و از تصمیم گیران ستاد او بوده است. او تاجر فرصت طلبی است که معتقدم سهم بزرگی در به گند کشیدن فوتبال ایران دارد. منِ دانشطلب (که هنوز هم عرق فوتبالی دارم) به خاطر تصمیمات همین آدم چهارسال تمام تماشای فوتبال ـ حتی بازیهای ملی ـ را ترک کردم و در تمام مدت ریاست او و قضایای کمیته انتقالی احساس باطنی ام این بود که او آدم متکبر و وطن فروشی است. اگر یادتان باشد اینهایی که امروز سیاسی شده اند و دائم از مدیریت غیرفوتبالی ها نک و ناله می کنند آن روزها همه خفقان گرفته بودند. دیدید که دردادگاه هم طوری حرف زد که انگار جرم بزرگ دولت کمک به دهک های پائین جامعه! بوده است.

4_ هادی غفاری به نفع سبزها موضع گیری کرده و به آقای خامنه ای هم توهین کرده است. غفاری همان کسی است که از پشت به هویدا شلیک کرد و اجازه نداد هویدا در زندان زنده بماند تا خاطراتش را بنویسد. بنابراین فهم و شعور او را در حد خری می دانم که خدا در برهه ای به او شاخ هم داده بود.  این آدم خیلی که به خاطر خدمات مبارزاتی اش ارزشمند شود در حد همان کسانی است که از سر عصبانیت به کوی دانشگاه حمله می کنند و آبروریزی راه می اندازند. اگر قرار باشد مجرمین از نیروی انتظامی و بازداشتگاهها را مجازات کنند قبلش باید همین آدم را به جرم قتل هویدا پای میز محاکمه بکشند. می گویند از برکت انقلاب کارخانه استارلایت را هم در قباله اش دارد. می توانید درباره او از طرفداران خودش بخوانید.

5_ شیخ یوسف صانعی از جنبش سبز حمایت کرده است. از نزدیک نمی شناسم اما بچه های قم می گویند بسیار بددهن و هتاک است. هیچ وقت او را در هیئت یک عالم و مرجع تقلید واقعی تصویر نکرده ام و به خاطر سیاسی کاریهایش حتی او را در اندازه یک مدرس معتبر هم قبول نداشته ام و اگر کسی هم به من می گفت که از صانعی تقلید می کند حتما او را مسخره می کردم که چرا نمی رود از چیز دیگری تقلید کند؟! هر از گاهی نظرات عجیب و غریبی از خودش صادر می کند و همانطور که گفتم از نظر من بیشتر شبیه به یک دلقک است تا یک مرجع تقلید! تأیید او را هم جزو سیئات حساب نشده آیت الله خمینی می دانم، به نظرم کسانی که درباره او ـ نفیا یا اثباتا ـ بحث و مجادله کنند مشکلی چیزی دارند.

6_ نمی دانم آنهایی که در خیابان ها و در مخالفت با احمدی نژاد و به نفع موسوی شعار می دادند می دانستند رئیس کمیته صیانت از آراء موسوی و مهمترین آدم او برای پیگیری تقلب شخصی بوده است به نام سید علی اکبر محتشمی پور یا نه؟ و اگر اسمش را می دانستند آیا خودش را می شناختند که چه جور آدمی است؟ می دانستند چه سوابقی دارد؟ آنطور که من این آدم را شناخته ام او اعجوبه ی تندرویی است صد برابر بدتر از احمدی نژاد، اگر اختیار مملکت را امروز به دستش بدهند فردا آفتاب نزده خبر موشکباران تل آویو را خواهید شنید. جای فکر ندارد، محتشمی پور است.

7_ حضور فعال و تأثیرگذار زهرا رهنورد در تبلیغات سبزها. بنده هم مثل خیلی از دوستانم آدم منافق شناسی هستم، ممکن است خیلی جاها به زبان نیاورم اما دودره بازها را خوب می شناسم. خصوصا کودن هایی را که از سر خودنمایی و شهوت کودکانه برای نوآوری گرایش به نفاق پیدا می کنند را از فواصل خیلی خیلی دور تشخیص می دهم. هر چند اگر بخواهم استدلال کنم هم می توانم درباره اش بنویسم و چیزهایی هم درباره همو نوشته بودم که شکر خدا مورد توجه قرار گرفت.

و سه دلیل به شدت ساده سیاسی؛

8_ پس از آزادی از حبس فرضی از اولین سوالاتی که راجع به این اتفاقات می پرسیدم این می بود که: آیا سبزها علیه اظهار نظرها و دخالت های خارجی ها موضع گیری کرده اند؟ واکنشی نشان داده اند؟ توی دهن خارجیها زده اند که اختلافات ما به شما مربوط نیست و نباید دخالت کنید؟ یا برعکس، از طرفداری و حمایت های خارجی ته دلشان خرسند بوده اند و سکوت هم کرده اند؟ ... جوابش البته ساده است.

9_ سبزها از نمادهای مذهبی برای مسابقه سیاسی شان استفاده کرده اند، دستبندها و سربندهای سبز و شعار یاحسین و الله اکبر گفتن پشت بامها و شرکت در نماز جمعه و خلاصه کاری کرده اند که همه جور آدمی زیر این پرچم سبز و این جور شعارها جمع شده اند، حتی سلطنت طلب ها و منافقین! کار که به اینجا برسد بی درنگ ذهن مسلمان جماعت به «قرآن سر نیزه» دلالت می کند، مسئله ساده می شود؛ یا خودتان را کنار بکشید یا روبروی کسانی که مقدسات را سر نیزه کرده اند بایستید.

10_ به محض اینکه به گوشم می رسید که عده ای برای مخالفت با دولت و حکومت جمهوری اسلامی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین داده اند و حتی پرچم روسیه را آتش زده اند نظرم از این عده بر می گشت. شاید باورتان نشود ولی این قوی ترین دلیل من برای محکوم کردن سبزهاست، آنقدر ساده که توضیح دادنش برایم دشوار است. کسانی که آنقدر احمق باشند که فریب این فرصت طلبی مضحک را بخورند می خواهند برای کشور چکار کنند؟

... همین مقدار کافی است. حالا فرض کنید این اطلاعات را داشته باشیم، سی و چهل کشته که هیچ! اگر خیلی بیشتر از این هم کشته شده بودند و به من خبر می دادند که طرف اصلی ماجرا اینهایی هستند که نام بردم بی درنگ می گفتم «دعوا سر لحاف ملا بوده است»! آنهایی هم که به خاطر اینها جلو افتاده اند و جانشان را از دست داده اند یک مشت احمق بوده اند، خر شده اند و نفهمیده اند که زیر علم چه کسانی سینه می زنند، خونشان هدر است و اگر کسی به دست اینها یا به خاطر آشوبی که اینها به راه انداخته اند تلف شده لاجرم شهید محسوب می شود.    

لطفا نیایید لطیفه بنویسید که خب ما هم می توانیم نوشته مشابهی درباره نظرات منفی مان درباره شخصیت های مدافع و روشهای طرفداران احمدی نژاد بنویسیم، این که چیزی را تغییر نمی دهد! وقتی می گویم  که دعوا سر لحاف ملا بوده است یعنی مهم نیست طرف احمدی نژاد حتی به بدی طرف سبزها بوده باشد، مهم این است که بدانید وقتی قرار است حسن بک برود و جایش حسین بک بنشیند و این هر دو با هم شبیه و شریک بوده اند و حالا سر کرسی قدرت به جان هم افتاده اند باید سیاست حداقلی داشته باشید، وطن پرست و محافظه کار باقی بمانید و در حد وسع تان علیه کسانی که سر یک دستمال قیصریه را به آتش می کشند و با آبروی کشور بازی می کنند مخالفت کنید، البته اگر می فهمید وطن یعنی چه!

باز هم نیایید بنویسید که این آدمهایی که گفتی برای ما سبزها وسیله اند و باید از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف و آزادی و ... شما را به خدا این خزعبلات را ننویسید! اینها را به شتر بگوئید با بارش خنده اش می گیرد. شماها که این حرفها را می زنید مگر چه کاره اید که بتوانید از پس این گردن کلفتها بربیایید و بعد از رسیدن به مرحله ای از پیروزی با خیال راحت کنارشان بگذارید و به خواسته های رادیکال خودتان فکر کنید؟ واقعا توهم زده اید یا برای ما ادا در می آورید؟ نکند دارید خودتان را گول می زنید؟ ... البته اگر گول هم بزنید حق دارید ها، به هر حال شما ... بی خیال! هر جور راحتید همانطور فکر کنید.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 23:25 |

 

برای اجرای عدالت واقعی قوه مقننه و قوه مجریه می توانند اقدامات تأثیرگذاری انجام بدهند اما کار اصلی اجرای عدالت و صیانت از قانون با قوه قضائیه است. مسلما بسیاری اگر به جای آیت الله لاریجانی بودند و موقعیت و مرتبه علمی ایشان را داشتند هرگز آرامش و ارزشمندی های کار علمی را کنار نمی گذاشتند و مسئولیت سنگین قوه قضائیه را قبول نمی کردند، و شاید اگر هم قبول می کردند در روز معارفه چنان حرفها و ادعاهایی را به زبان نمی آوردند که: « نسبت به احدي گذشت نخواهم كرد و به كمك خداوند خاطيان را به دستگاه عدالت خواهم سپرد.»  ای کاش به جای این حرفها اذعان می کردند که من هم می خواهم رویه مثبت فعلی را ادامه بدهم و قوه قضائیه را تنها یک پله در این نردبان بالا ببرم، کاش مثل نفر قبلی ادعایی نمی کردند که خدای نکرده در اجرای آن در بمانند؛ آنکه مدعی بود قوه قضائیه را به شکل ویرانه ای تحویل گرفته است اکنون چیزی ویرانه تر از ویرانه تحویل داده است.

حکومت اسلامی از ابتدا با نحوه اجرای «عدالت قضائی» و «عدالت سیاسی» درگیر بوده است و بارزترین برهه آن ـ حکومت پنجساله علوی ـ به خاطر درگیری با همین مشکلات قضائی و سیاسی به شکست منتهی شده است. وعاظی که بر سر منابر چنین تبلیغ می کنند که عدالت شدید و برنده علوی به خاطر «الگوسازی» برای آیندگان بوده! در واقع از تحلیل چرایی رفتار آن بزرگوار عاجزند و ضعف خود را با این فرافکنی های بیهوده پنهان می کنند. اما آقای لاریجانی به خوبی می دانند که چرا حکومت علوی عدالت اقتصادی و اجتماعی را فدای عدالت قضائی و سیاسی کرد؟ و  چرا امیرالمومنین، تاریخی شکست خورده را با سه جنگ داخلی و تلفات و خسارات فراوان از خود به جا گذاشت؟ حقیقت چنین است که در جامعه و حکومتی که نتوان جلوی زورمداران و منحرفین بزرگ را گرفت حتی اگر سنگی هم روی سنگ بند شود نمی توان مانع ناامیدی مسلمانان و ضعیفان شد. در چنین جامعه ای مستضعفین ایمانشان را به تدریج از دست می دهند و فقرا به خطر کفر می افتند و انسانهای صالح و متینی که راه مکر و تضییع حقوق دیگران را بر خود بسته می بینند از تأثیر گذاری دین و اخلاق در اجتماع مأیوس می شوند. 

حکومت علوی هم می توانست به جای دست زدن به کارهای سخت و مبارزه با سر منشأها و آبشخورهای بی عدالتی به کارهای کوچک و متوسط برای اجرای عدالت دست بزند و حتی با اقدامات نمایشی و فریبکارانه رضایت عمومی را جلب نماید اما آنگاه دیگر نامش حکومت علوی و اسلامی نمی بود. امیرالمومنین ابتدا کارهای سخت را انتخاب کرد و حکومت کردن را از درافتادن با مفاسدی که زیر سایه اسلام و سابقین در اسلام رفته بود شروع کرد و ابایی هم از نتایج و پیامدهای اقدامات اصولی خود نداشت. اما مایانی که به خداوند چنان ایمانی نداریم و چنان انتظاری هم ازمان نمی رود و در جامعه ای سقوط کرده و فاسد زندگی می کنیم چرا باید ادعاهایی مشابه داشته باشیم؟ اگر فاقد آن قدرت و جدیت هستیم که بتوانیم علیه هر نوع فساد و تخلف اقدام کنیم این خط و نشان کشیدن ها چه لزومی دارد؟

آیت الله صادق لاریجانی آملیجمهوری اسلامی مدتهاست که ظرفیت کارهای سخت را از دست داده است، تحمل مبارزه با مفاسد بزرگ را ندارد و تصفیه های درونی را بر نمی تابد. هر چند این مشکل تاریخی است اما جمهوری اسلامی خصوصا بعد از رحلت امام با آن درگیر شده و عموم مسئولین دوست دارند در حالتی کج دار و مریز وضعیت به ظاهر ثبات فعلی را ادامه بدهند، یکی به نعل و یکی به میخ بزنند و از هر گونه صراحت و شدت عمل که به مقابله های سرنوشت ساز منتهی می شود پرهیز کنند تا به این وسیله از تبعات دامنه دار اقدامات تعیین کننده احتراز کرده باشند. مثالهای فراوانی از این ملاحظه کاریها وجود دارد که حافظه یارای شمارش همه آنها را ندارد اما نگاهی به اتفاقاتی مثل آزادی کرباسچی، لقمانیان و دیگر محکومین سیاسی، پرداخت های شهرام جزایری به سیاسیون، مداهنه در پرونده های اتباع خارجی، زیر سوال بردن های بدون پاسخ انتخابات 84، نادیده گرفتن جرائم خلاف عفت عمومی از سیاسیون نامی، پرونده پالیزدار، ماجرای پانزده خرداد 85، بازداشت طلبه معترض سیرجانی و بسیاری موارد دیگر رویه واقعی جمهوری اسلامی در مقوله عدالت قضائی و سیاسی را آشکار می سازد. 

تا پیش از این، قوه قضائیه یا مفاسد بزرگ و مفسدین و مجرمین درجه اول کشور را نادیده گرفته است و یا در صورت تشکیل پرونده با دو راهکار «تجدید نظرهای شگرف» و «عفو و بخشش های بی دلیل» همه چیز را به جای اول خود بازگردانده است. در این مدت قاطعیت قوه قضائیه قربانی سیاسی کاری نظام شده و از سر همین سهل انگاری ها و مسامحه های پیشین است که امروز فجایعی در کشور رخ می دهد که هیچ کس را یارای اندازه گیری و تشریح ابعاد آن نیست. آقای لاریجانی در مراسم معارفه گفته اند: «هيچ كس نبايد جرأت كند و به خود حق بدهد كه بر خلاف قانون حكم كند و حقوق شهروندان را ضايع كرده و آرامش و امنيت آنان را سلب كند. چنين كساني بايد بدانند كه دير يا زود به محكمه عدل فراخوانده مي‌شوند و حق مظلومان از آنان ستانده مي‌شود.» آیا آقای لاریجانی می توانند به مفاد عینی سخنان خود پایبند باشند و  با جدیت آن را عملی کنند؟

رویه غلط و بی منطق قوه قضائیه در تجدید نظر ها و عفو و بخشش های گذشته باعث جری شدن مخالفین و شکست خوردگان سیاسی شد، امروز دشمنان نظام جای علت ها و معلول ها را عوض کرده اند و با بیشرمی تمام بر کرسی «مدعی» نشسته و حکومت هم در موضع ضعف به دنبال رفع و رجوع مسائلی است که باعث خدشه دار شدن رضایت عمومی اش شده است! آیا آقای لاریجانی در چنین وضعیتی می خواهند از خودشان اقتدار نشان بدهند؟ برای همه گان بدیهی است که در این خطه گل و بلبل دانه درشت ها و گردن کلفت ها و آقازداه ها و مرتبطین هر جرمی هم که مرتکب شده باشند از حداکثر امنیت و مصونیت برخوردارند و هیچ واهمه ای از قانون به دل راه نمی دهند. آقای لاریجانی چگونه می خواهند چنین اوضاعی را تغییر بدهند؟ صد البته سیاست بازی و ملاحظه کاری و رسیدن به «رضایتهای ساختگی و تبلیغی» کار سختی نیست و شاید آسان ترین روش برای آدمهای ضعیف باشد، اما آنچه که دشوار است تکلیف مداری و خودداری از مصلحت سنجی های بی مورد است، چیزی که در سالهای اخیر در قاموس جمهوری اسلامی دیده نشده است. 

آیت الله صادق لاریجانی آملی یا جامعه و فضای سیاسی ما را نمی شناسد و حقایق قضائی گذشته را به یاد نمی آورند و یا همه اینها را می دانند و با اینحال چنین مسئولیتی را قبول کرده و چنان حرفها و ادعاها را به زبان آورده اند که در هر دو صورت اقدام ایشان و سخنانشان در مراسم معارفه نکوهیده است، مگر اینکه بتوانند در اقدامی معجزه آسا رویه قوه قضائیه و رویکرد نظام به عدالت قضائی و سیاسی را تغییر بدهند. صد البته امید کمی به وقوع چنین معجزه ای وجود دارد چرا که ایشان مسئول تام الاختیاری نیستند و نظامی که باید پشتیبان و موید اقدامات قانونی و اقتدار قوه قضائیه باشد بارها مصلحت را بر اجرای تکالیف مقدم شمرده و به جای تکیه بر نیروی مردمی و حمایت بی دریغ وفادارن به انقلاب اسلامی به گزینه «مدیریت سیاسی» و «تنش زدایی» روی آورده است، که مبادا شخصیت های سیاسی و سابقه دار نظام ـ هر چند فاسد باشند ـ از نظام بریده نشوند! وقتی که سیاست عمومی نظام به حرکت های آرام و احتراز از واکنش علیه مفسدین تمایل دارد و علنا قدرت قانون و نیروی انقلاب به استهلاک کشانده شده از آقای لاریجانی چه انتظاری می توان داشت؟

تا سیاست کلی نظام تغییر نکند خوشبینی اندکی نسبت به برقراری عدالت قضائی و سیاسی وجود خواهد داشت. بنابراین اگر سخنان آقای لاریجانی واقعی، غیرتبلیغی و غیرسیاسی بوده است معلوم نیست که ایشان به پشتیبانی کدام قدرت و به اعتبار کدام حمایت چنین ادعاهایی را به زبان رانده اند و در صورتی که نتوانند معجزه ای در قوه قضائیه ایجاد کنند چطور خواهند توانست پاسخگوی ادعاهایی باشند که در آغاز گرفتن مسئولیت مطرح کرده اند؟ آیا مانند رئیس پیشین برای نشان دادن عملکرد مثبت خود به آمار و ارقام متوسل خواهند شد؟ حال اگر بتوان در مقابل رسانه ها به چنین پاسخ هایی اکتفا کرد آیا در پیشگاه خداوند هم می توان از این نوع پاسخگوئی استفاده کرد؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 21:14 |

 

باور به سنت ـ مدرنیته ریشه بسیاری از مشکلات ماست، قریب به اتفاق مردم ما خصوصا جوانهای دانشگاه رفته اگر به زبان هم نیاورند در مافی الضمیرشان به چنین چیزی معتقدند که: «یک سنتی داریم و یک مدرنیته ای و این دو تا با هم تقابل دارند، حرف زدن درباره این تقابل و تلاش برای حل کردنش علاوه بر اینکه جالب است در عین حال از آن غوامض فکری است که جای کار فراوانی دارد». طبیعتا غربی ها مدرن هستند، دوران سنت هم بالاخره یک روزی تمام می شود و لاجرم مسیر بشر چیزی است که در غرب اتفاق می افتد، بنابراین هر کس که اداهای غربی تری داشته باشد جلوتر و پیشرفته تر تصور می شود.

این داستان ساده شدۀ اعتقادی است که بر ذهن اکثر ایرانیهای تحصیل کرده سایه انداخته، تأکید می کنم که همه به داشتن چنین باورهایی اعتراف نمی کنند اما همین در وجود قاطبه ایرانیها رخنه کرده است. مردم فکر می کنند از زمان آشنایی با غرب، زندگی ایرانی ها با تقابل این دو تا درگیر شده و فیلسوفان و متفکران هم دائما مشغول بحث سنت ـ مدرنیته هستند و قضیه آنقدر مهم است که اصلا لای روزنامه را که باز می کنی پر است از حرفهایی در همین موارد. حرف زدن از سنت و مدرنیته با کلاس و پر مشتری است و اگر کسی در اینباره حرف بزند حتما با سواد به نظر می آید! نکته سنجی در این باب هم خیلی به درد میهمانی های خانوادگی یا بحث های توی تاکسی می خورد. به هر حال تا دلتان بخواهد حرفهای جفنگ در این مورد زده شده آنقدر که جمع آوریش محال به نظر می آید.

اگر آدمها بی سواد مطلق باشند مشکل چندانی به وجود نمی آید چون بی سوادهای مطلق معمولا کاری به مقولات شگرفی مثل تقابل سنت و مدرنیته ندارند، اگر تحصیلات یا مطالعات تخصصی و فلسفی هم در کار باشد طبیعی است که باز هم مشکلی به وجود نمی آید. مشکل از آن جا پیدا می شود که آدمهایی «کم» می دانند اما فکر می کنند همه چیز را می دانند و از سر همه چیز دانی نظریه می دهند! از همین همه چیز دانی است که ایرانیها بالذات فیلسوف به نظر می آیند، کارمند باشند یا معلم یا رانندۀ تاکسی فرقی نمی کند، هر کس با تجدد و شهر نشینی نسبتی داشته باشد صاحب نظریه ای هم برای هستی و فرهنگ و این چیزها هست! بیرون از پرانتز بگویم که از همه بدتر هم معلم های دبیرستان یا استادان سطح پائین دانشگاه هستند که عموما خارج از حیطه تخصص خودشان زیادی وراجی و حرافی می کنند.

همینطوری و به همین سادگی است که «سنت» نشانه قدمت و اصالت و سنت گراها آدمهای قدیمی، راکد، معتقد و بی خبر از حال و روز دنیا و پیشرفتهای جدید، و از آنطرف «مدرن» ها آدمهای نوگرا، نسبی و آشنا با تازه ترین تغییرات روز دنیا تصور می شوند. سنت گراها حرفهای پرمغز و ادبی زیادی بلدند و زندگی شان آمیخته با چیزهای اصیل است اما در عوض مدرن ها از شگفتی ها و پیشرفت ها خبرهای فراوانی دارند و سبک زندگی و حتی حرف زدنشان عینهو! اروپائی هاست. هر دویشان خوبی ها و جذابیت هایی دارند و هر دویشان هم به بدی ها و اشکالاتی آمیخته اند. کلیت ماجرا چیزی شبیه به همین تصویر و همین تقابل است.

سنت؟ مدرنیته؟اما آنهایی که می دانند، می دانند که اصلا چنین تفکیکی از اساس باطل است، این تقابل اثر زحمات کسانی است که گشته اند و از توی سطل زباله تاریخ غرب بی ربط ترین آشغال را برای سوغاتی هدیه آورده اند. این تفکیک «ذهنی» است و به همین دلیل خیلی راحت روی مصادیق می نشیند و مردم هم کمتر در صحت آن شک می کنند. اگر نگوئیم همه، اکثر تفکیک ها و بحث ها و تفاسیر حول این قضیه در ذهن اتفاق می افتد و الا نه سنتی به آن معنا و توصیفات داریم و نه مدرنی با آن شمایل، اجمالا اکثر پدیده ها و مقولات فکری که در تفکیک سنت ـ مدرنیته گنجانده می شوند می توانند تلفیقی هم تفسیر شوند و یا عملا پادر هوا هستند.

به هر حال این دگمی است که بر ذهن ایرانی ها انداخته اند و از استاد دانشگاه گرفته تا بقال سر کوچه همه را مریض کرده و مایه بدبختی و فلاکت مان شده است. همه دست و پا می زنند که غربی بشوند و اگر هم نمی توانند از سنت بکنند حداقل کنار حفظ سنت ها غربی «هم» بشوند و این دو تا را با هم جمع کنند! کل پروژه روشنفکری دینی که سالها ملت را سرکار گذاشت چکیده اش همین «جمع کردن» بود و اینهمه شبهه و سوال راجع به احکام دینی نتیجه همین است که ملت آچمز شده اند که فلان قسمت دین را که با بهمان آورده غربی نمی سازد باید چکارش بکنیم؟ یا جوجه دانشجوها پیش خودشان فکر می کردند اینهمه سوالهای غربی ها درباره دین و علم و دنیا و ... را که خیلی هم با کلاس و جذاب هستند را چطوری باید در منظومه فکری خودمان جواب بدهیم؟

اساس رخنه کردن این مشکل از بومی گریزی و بی اصالتی است، مثال واضح در دنیای سیاست اینکه این فکر به آنجا رسیده است که هیچ کس به این فکر نمی کند که ایران باید «ایران» باشد، مافی الضمیر حرفها و انتقادات و غرغرهای سیاسی که کاویده می شود می گویند «ایران باید تبدیل شود به چیزی که پیش غربیها آبرو داشته باشد» و از همین اندیشه پنهان دچار تقلید می شوند. اصلا کلمات اصیل و بومی برای مردم ما دافعه پیدا کرده است، کلمه اصیل مردم ما را یاد اصالت های سنتی خسته کننده می اندازند و کلمه بومی هم آنها را یاد بومیان بدبخت و عقب مانده آفریقائی یا قبایل وحشی جنگل های آمازون می اندازد و دلشان نمی خواهد خودشان و چیزهایشان بومی باشد یا بومی تلقی شوند!

شاید عجیب به نظر بیاید ولی این خودباختگی قبل از هر چیز ریشه نظامی و ابزارمند دارد. ساده شده اش را ابن خلدون گفته است که: «ملت مغلوب در فرمانبری خود از قوم پیروز دچار اشتباه می شود و به جای اینکه این اطاعت را معلول غلبه طبیعی آن قوم بداند آن را به کمال و برتری آنان نسبت می دهد. و هر گاه چنین پندار غلطی به قوم مغلوب دست دهد و مدتی برآن ادامه دهد سرانجام به اعتقادی مبدل می شود پس در اکتساب کلیه آداب و شوون قوم غالب می کوشد و به آنان تشبه می جوید» و سیدجمال هم در سیر فکری خودش نخستین مرحله بیداری را برتری نظامی می دانست. ما هنوز به مرحله اولی که سید جمال فکر می کرد نرسیده ایم، نفوذ نظامی و ابزارمند اجنبی را کنار نزده ایم و کسی هم خیال این کنار زدن را ندارد.

همه به تعبیری «در کف» این تلفیق سنت مدرنیته هستند و مرتب آن را بازتولید می کنند، مثلا در رسانه ملی هیچ نگاه منتقدانه ای به این مقولات وجود ندارد و این به بازتولید این تفکیک ذهنی کمک می کنند. حتی در دکور برنامه به ظاهر فخیمی مثل دو قدم مانده به صبح اثرات همین تفکیک ساده لوحانه ـ شاعرانه را می بینیم. مصیبت عظیم تر از این حرفاست اینقدر که در طنز مسافران هم موجودات به ظاهر هوشمندی که از فضا آمده اند برای اشاره به مفاهیم پیچیده و پیشرفته از اصطلاحات انگلیسی! استفاده می کنند. حالا خودتان قضاوت کنید که چقدر باید اطوار غربی نشاندهنده پیشرفت یا هوشمندی و برتری تصور شده باشد که چنین اتفاقی به این وضوح رخ بدهد و موجودات فرازمینی که به غایت پیشرفته تر و متمدن تر هستند از اصطلاحات انگلیسی! استفاده کنند.   

خلاصه کنم که این تفکیک یک فکر دوگانه و سیاه و سفید به وجود آورده که اذهان را ساده لوح و آماده برای فریب خوردن بار می آورد و از حکومت و سیاست گرفته تا علم و دانش، همه و همه عرصه ها و شئون زندگی ایرانیها را تحت تأثیر خودش قرار داده است و شاید کلید استعمار پنهان ذهن و زندگی کسانی باشد که مشهور به جهان سومی و در حال توسعه و ...  هستند.   

 


تتمه: الان اینجوری شدید؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 3:6 |

 

تفکر انسانمدار (اومانیستی) مدعی است که همواره میان جان انسانها مساوات مطلق قائل است و در اندیشه حقوقی و اجتماعی حاصل از آن هیچ چیز نمی تواند این «اطلاق مقدس» را از بین ببرد؛ جان انسانها موجودیت مقدسی است که هیچ عملکرد و هیچ قانونی نمی تواند متعرض آن بشود.

علت گرایش تمدن غرب به حذف مجازات اعدام و مخالفت با قوانینی مثل قصاص همین است و به همین ترتیب نهادهای حقوق بشری برای جرایم سنگینی مانند جرح و قتل، جاسوسی، خیانت و اقدام علیه امنیت مجازات هایی مثل جریمه، تنبیه و حبس را پیشنهاد می کنند و حتی اگر قاتلان خطرناک یا قاچاقچیان مواد مخدر به دار مجازات آویخته شوند صداهای اعتراض با پرچم دفاع از جان انسانها از همه جا بلند می شود. تفکر اومانیستی نمی پذیرد که جان انسان موضوع مجازات باشد یا تهدید به سلب آن راهکاری برای پیشگیری از ارتکاب جرایم بیشتر تلقی شود.

این نوع تفکر علیرغم آراستگی ظاهری در بن مایه خود با چالشی جدی مواجه است، چون امر مطلقی که به آن تکیه می کند حیثیت واحدی نیست. جان آدمی به تعداد افراد انسانی وجود دارد به نحوی که یکی می تواند متعرض دیگری شود. وقتی جان به عنوان منبع اختیار می تواند چیزی هم عرض خود (جان دیگری) را به خطر بیاندازد و یا از بین ببرد نمی توان یکی را مقدس و محترم شمرد و از ارزش و تقدس دیگری درگذشت. وقتی دو حیثیت مساوی متعرض هم می شوند ترجیح یکی بر دیگری خلاف عقل است و نمی توان با این مستند که یکی وجود دارد و دیگری از بین رفته است اصل مساوات را زیرپا گذاشت.

در تفکر انسان پرستانه کسی که وجود دارد و زنده است، چون زنده است باید محترم شمرده شود و این حکم ولو اینکه شخص زنده، دیگری را به قتل رسانده باشد جاری خواهد بود. این قانون از آنجا که موجود برتر و زنده را بر آنکه ضعیف تر بوده و از بین رفته مقدم می شمارد صراحتا به قانون جنگل شبیه است. چنین تفکری به فرآیند سهل انگاشته شدن جنایت در جامعه نیز منجر می شود، مجرم یا کسی که به قصد جنایت آلوده می شود به این می اندیشد که چون انسان است جان او محترم شمرده خواهد شد و در صورت ارتکاب جنایت همه چیزش را از دست نخواهد داد، بنابراین با زمینه روانی آماده تری جان و حیثیت دیگران را به خطر می اندازد.  

مستند مخالفین مجازات قصاص و اعدام حس تلافی جوئی است. آنها ابتدا قصاص و اعدام را به حس انتقامجویی نسبت می دهند و بعد با «احساسات انسانی» علیه این فرضیه باطل و خودساخته داد سخن سر می دهند. در صورتیکه تعیین مجازات قصاص و اعدام از ابتدا بر پایه حسابگری و لحاظ مصالح اجتماع صورت گرفته است و نه بر اساس احساسات کینه توزانه! با اینکه مجازات قصاص در بسیاری از تمدنها و فرهنگ ها مطمئن ترین ضامن و کاراترین بازدارنده در مقابل قصد قتل و جنایت شمرده شده اما تمدن غربی از آن روی گردانده و با تکیه بر «احساسات» و «مبانی سست فکری» نتیجه ای که خود به آن رسیده است را به صورت یکطرفه برای همه تمدنها و فرهنگ ها تجویز می کند.   

نظریه تقدس انسان بر تصور اشتباه از موجودیت انسانی بنا شده است. جان انسان به صرف اینکه جان یک انسان است «همواره» ارزشمند شمرده می شود و هیچگاه احتمال تغییر ماهیت  و تبدیل شدن آن به بلای جان انسانهای دیگر یا نابودکننده اجتماع در نظر آورده نمی شود. انسان مختار موجود مقدسی نیست که همواره ارزشهای فطری خود را حفظ کند، بلکه موجودی ممکن الخطاست که می تواند به کارهایی دست بزند که او را به مجودیتی غیرانسانی و حتی ضدانسانی تبدیل نماید. این یک نوع بحران ارزشگذاری در تفکر انسانمدار به حساب می آید که در آن مسئله بیگناه و باگناه مطرح نیست و اصلا گناه راهی به حیطه مقدس جان انسان ها ندارد! در تفکر انسان پرست غربی روان انسان مانند مصنوعی تصور می شود که در صورت ابتلا به هر نوع نقص و بیماری قابل درمان و بازگشت خواهد بود.  

تمدن غربی در مسائل انسانی دچار افراط و تفریط های بسیاری شده است، اروپا از جنایت های قرون وسطایی و خشونت ورزی های دهشت بار به تفریط های مدرن و به ظاهر انساندوستانه کشیده شده و با اینحال در تاریخ معاصر خود آتش افروز جنگ هایی بوده است که بیش از هر اتفاق دیگری جان انسانها را به خطر انداخته است. افراط و تفریط زمینه در جهل و بی اعتنایی به عقلانیت دارد اما فکر غربی که به ویژه در مسائل انسانی احساساتی، ظاهر اندیش و جزئی نگر است و به سادگی در برابر استدلالهای فریبنده دچار انفعال می شود حال پرچم دار عقلانیت و انساندوستی در جهان معاصر شده است.

 


تتمه: این بحران فلسفی و حقوقی در تمدن غربی با یک چالش دیگر مزدوج شده و آن نگاه جزئی، مبتنی بر احساسات و عاری از محاسبه و تحلیل به جان انسانها است. برای عقول عامه (Common sence) جان یک کرور انسان بدون اسم و رسم و عکس و فیلم و شرح و تفصیلات خبری کم اهمیت تر از جان یک نفر است که کشته شدن او همه این «عناصر رسانه ای» را به همراه داشته باشد و یا در زمینه ای عاطفی رخ داده باشد. [+] به خصوص زمانی که در پشت پرده منافعی از جنس اقتصادی یا سیاسی نهفته باشد چنین ازدواجی تسهیل می شود و تفکر انسانمدار به عنوان فلسفه، با روش کاسبکارانه و هدفمند ژورنالیسم به عنوان یک فرصت برتری در حوزه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به بهترین نحو پیوند می خورند و به همانجایی می رسد که استالین می گفت: «مرگ یک انسان تراژدی است، اما مرگ میلونها انسان فقط آمار است».  

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 18:23 |